سپتامبر 12, 2009 با مهدی بیگی

و ادامه میدیم با
پست چهاردهم:
خانم الف-الف یه ویدیو گذاشته به نام “کیس” یا بوسه که روایت دو زن و دو مرد ایرانی در یک کوپه قطاره.قطار وارد تونل میشه و یک صدای بوسه میاد و بلافاصله صدای یه سیلی. بعد قطار از تونل بیرون میاد و هرکدوم از این چهار نفر در مورد اتفاق افتاده در ذهنشون حرف میزنند.آخرش معلوم میشه که کسی کسی رو ماچ نکرده.یه نفر دست خودشو ماچ کرده و زده تو گوش اون یکی.
خود خانم الف گفته عالیه.منم میگم عالی بود.هفت نفره دیگه هم دوست داشتن.
پست پانزدهم:
ساعت 10:11 صبح.آقای پ-ج یه خبر خارجکی گذاشته.اما اونقدر مبهمه که من چیزی نفهمیدم.یه نفر هم به خارجکی یه کامنت براش گذاشته به این مضمون که خبر تازه ای برای ما نیست مارو 30 ساله دارن میکشن و تازه غرب یه خوردشو فهمیده تازه یه خورده.
پست شانزدهم:
همون آقای پ-ج اما اینبار واضح تر در مورد دیگو مارادونا: دلم براش میسوزه چون آرژانتین دوباره باخت.جالب تر از خود خبر نظر زیرشه:” بعضی از بازیکنان فوتبال هر قدر هم که خوب باشن نمیتونن مدیریت کنن.در واقع بیشتر بازیکنان سابق فوتبال اصلا مدیران خوبی نیستند.” یه کم جای بحث داره. اما من چون اهل فوتبال نیستم راجع به این نظر نمیدن.شاید بازیکنانی هم باشن که مدیریت خوبی داشته باشن.
پست هفدهم:
خانم ه-میم گفته :” به راه پرستاره میکشانیم فراتر از ستاره می نشانیم” و بعدش هم حدود بیست ویک عدد نقطه گذاشته و من فکر میکنم این یعنی دلش پر از حرفاییه که نمیتونه با کلمات بیانشون کنه.ولی منظورش چیه؟راه پرستاره کجاست؟فراتر از ستاره یعنی چی؟به هر حال حس خوبی میده.هر چی که هست میری اون بالا بالا ها حتی فراتر از ستاره ها.
پست هجدهم:
آقای ز-ن با اون عکس مثل دیوش که یه چشمش رو داده بالا و یکیشم پایینه یه عکس عاشقانه گذاشته از یک میمون که یه کبوترو بغل کرده.کاملا رمانتیکه.هفت نفر این عکس رو دوست داشتن و هشت نفر هم زیرش نظر دادن مثلا یکی گفته:”دلمان از این حیوانات میخواهد برادر…از انسانیت نداشته که خیری ندیدیم…عالی بود”
احتمالا ایم میمون به این ضرب المثل توجه نکرده:”کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز” و خواسته که ساختارشکنی بکنه.البته اینجا جنسیتت هیچ کدوم از این دو حیوان مشخص نیست.اگه هر دو از یک جنسیت باشند که دیگه اینها ره صد ساله ای رو که انسانها طی کرده اند یک شبه رفته اند.حالا کفترا و میمونای دیگه چی میگن!نکنه حیوونای دیگه از این عکس الگو برداری کنن.فکر کن یه فیل با یه مورچه اونم از یک جنسیت عاشق هم بشن…
پست نوزدهم:
دوباره خانم ه- میم ویدیویی در مورد موج سبزهنرمند ایران گذاشته.
پست بیستم:
ساعت 12:08 آقای الف- شین به یه زبونیکه فکر میکنم رمانیایی یا مالدیوی باشی یه جمله نوشته که به نظر میاد سلام کرده باشه به اهالیه مالدیو . یه خانمی هم که جای خواهری خیلی خوشگله البته با بیکینی اینطور به نظر میرسه گفته هورااااااااااا
پست بیست و یکم:
آقای الف – دال از همه کسانیکه برای تولدش اومده بودن تشکر کرده و گفته که فردا شب هم مجلسی در مکان پستو برگذار خواهد شد.یکی هم گفته :” من این مکان پستورو خیلی دوست دارم” یاد اون ترانه داریوش میفتم که میگه:” عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد..نور را در پستوی خانه نهان باید کرد…” این مراسم چیه که باید در پستو انجام بشه.ای خدا…
پست بیست و دوم:
آقای شین-میم میگه” همه چیز تموم شد.مهندسیه مکانیک از دانشگاه خواجه نصیر.عملیات انجام شد.از همه به خاطر حمایت هاشون در تمام مدت سال ممنونم.” البته اینها رو به انگلیسی نوشته بود.و زیرش هم دونفر تبریک گفتن. من هم بهت تبریک میگم.من درس رو خیلی دوست دارم البته خودم موفق نشدم تحصیلات عالیه داشته باشم.شاید هم هنوز دیر نباشه.
پست بیست و سوم:
آقای نون-شین که به نظر میاد خیلی حشری شده یک عکس از حالت سکس به صورت داگی استایل یا سکس به حالت سگی گذاشته و یک سوال:” کدام حالت سکسی برای شما مناسب تر است؟” انصافا عکسه تحریک کنندس. و من حتی صداشو میشنوم.حالم بد شد بابا این چیه اینجا میذاری؟….شوخی میکنم.اتفاقا خوبه که بشه انقدر آزاد در مورد یکی از بزرگترین و سازنده ترین نیازهای انسانی صحبت کرد.کاشکی یه روزی بشه که در مورد سکس هم مثل بقیه مسائل بی پرده و بدون خجالت و سانسور صحبت کرد.بسیاری از مشکلات جوانان ناشی از همین مساله سکسه.عدم ارضای مناسب نیاز جنسی.عدم وجود بسترهای لازم برای ازدواج جوانان-ازدواج های بدون مشاوره و راهنمایی-بی تجربگی سکسی- نمیدونم این چیزاییکه دارم میگم به سکس ربط داره یا نه.فکر کنم به زودی یه مقاله در این مورد بنویسم.خونم به جوش اومده.. دو نفر این استایل رو دوست داشتن.هر دوشونم پسر بودن.متاسفانه.
پست بیست و چهارم:
آقا یا خانم الف الف یک فراخوان برای شرکت در مراسم روز قدس و اتحاد داده و گفته دیکتاتورها در حال برنامه ریزی برای سرکوب مردم هستند.
پست بیست و پنجم:
همون آقای گربه سیاه
یه ویدیو کلیپ از رضا صادقی خواننده گذاشته با اسم چشم چشم دو ابرو.و گفته که چه خوبه که هنوز من و تو بچه ایم و با هم میخونیم چشم چشم دو ابرو.
پست بیست و ششم:
چقدر تو این ساعت ترافیکه.آقای الف – ه به زبان فرانسه یه جمله نوشته و مربوطه به معرفی یه صفحه در خبرگزاری فرانسه بیست و چهار
پست بیست و هفتم:
همون آقای سکسی اینبار پرسیده: تولد شما چی به شما میگه؟
یه مقاله هم زیرش گذاشته که یک تست هم هست.از جمله نتایج این تست برای این آقا سکسی بودن و خجالتی بودن و رازگونه بودنه.
پست بیست و هشتم:
ساعت 12:46 آقای الف- الف یه ویدیوی علمی در مورد کهکشانها گذاشته.این ویدیو به زبان انگلیسیه ولی خیلی جالب و آموزندس.
پست بیست و نهم:
آقای الف – میم یه مقاله از روزآنلاین گذاشته در مورد شعری از هادی خرسندی چرا بلوار ایرج میرزای مشهد تغییر نام یافت
پست سیم:
ساعت 12:54
آقای ف-جیم به انگلیسی پرسیده:”آیا متوجه تکست باکس بزرگتر در صفحه اصلیه گوگل شدین؟
من رفتم تو صفحه گوگل ولی چیزی نفهمید
پست سی و یکم:
آقایی کلاه به سر با گلی قرمز در گوشه کلاه به نام ب-ب خبر از وضعیت این روزها داده و گفته:”چسبندگی به آرامش تخت بالاتر از میزان کشش به واقعیات تلخ.مصیبتها تمومی نداره.بد اندر بد اندر بد.داستانهای ترسناک دستگیری و مرگ-پلکهای سنگین و لبخندهای سرفه دار.فرار از کوچه و محل کار و چپیدن دوباره پشت در قفل خونه وقایم شدن روی تخت!این هم وضعیت امروزم”
چهارده نفر اینو دوست داشتن و 27 نفر هم نظر دادن.به نظر میاد این آدم خیلی حبوب باشه. فکر کنم اگه حتی سرفه هم کنه تعداد زیادی اینو دوست داشته باشن و تعداد زیاد دیگری هم در مورد اون نظر بدن.اما من احساس میکنم این آقا گاهی وقتا مجبوره بنویسه.مخصوصا در مورد یک سری اتفاقات خاص سیاسی در ایران.چون اگه ننویسه بهش میگن بی خیال –بی تفاوت و ممکنه محبوبیتش رو از دست بده.شاید هم من اشتباه میکنم و این اقا دوست داره و خودش مینویسه.ولی واقعا سخته که محبوب باشی .ولی من یه چیزی رو توی این متن نفهمیدم و اون چپیدن پشت در قفل خونه بود.»گه قفل خونه هم در داره؟ شاید منظورش پشت قفل در خونه بوده.به هر حال محبوبیت این چیزارو هم داره دیگه.
تازه رسیدیم به ساعت یک بعد از ظهر.هنوز تا ساعت دوازده شب خیلی راهه.میرم یه کم استراحت میکنم.بر میگردم.
ادامه داره…
ارسال شده در روزنوشت | بیان دیدگاه »
سپتامبر 11, 2009 با مهدی بیگی
در فیس بوک چه میگذرد؟

تحلیل 24 ساعت فیس بوک بازی
اول از همه کل فیس بوک بازیهایی که هم گروههای من و دوستانم در فیس بوک انجام دادن رو بیان میکنم و بعد یه نتیجه گیری تا دستم بیاد تو فیس بوک چه خبره.
الان ساعت درست دوازده شبه.به بیست و چهار ساعت قبل بر میگردم و پست های مختلف رو بررسی میکنم.
پست اول:
که در صفحه میبینم رویه آقایی به نام الف-ه گذاشته.دقیقا سر ساعت دوازده .یه دعوت عمومی برای پیوستن به یک گروه مطالعاتی در مورد رسانه.زیر پست یه خانمی به نام میم-الف نظر داره و گفته:” سلام خوش اومدی الف جان” که اصلا ربطی به محتوای پست نداره.پست اول چون نهد معمار کج تا سریا..صریا…ثریا…نمیدونم بگذریم…
پست دوم :
یک ربع بعد یعنی در ساعت 12:15 یه آقایی سبزپوش به نام نون-سین یه لینک هنری گذاشته در مورد جشنواره فیلم ونیز . خانم شیرین نشاط که ایشون هم لباس سبز پوشیده و انگشتانش را به نشانه پیروزی بالا گرفته.احتمالا آقای نون از این کار خانم نشاط به وجد اومده و این پست رو گذاشته.خودش هم اظهار کرده که این لینک رو دوست داره و زیرش هم نظر داده.یکی هم از نظر آقای نون خوشش اومده و گفته:” هاهاهاهاها…”
پست سوم:
در ساعت 12:42 یه آقایی که عکش رو قرمز کرده صحبت از فیدبک در مورد یکی از آثار تلویزیونی خودش میکنه و از کسانیکه در مورد کارش نظر دادن تشکر میکنه.زیرش یه آقایی بلافاصله ادعا میکنه که اون اثر تلویزیونی فکر اون بوده و آقای عکس قرمزی از ایده اون استفاده کرده.آقای عکس قرمزی اظهار بی اطلاعی میکنه و کارشون بالا میگیره.اما بالاخره با هم کنار میان و بعد از یه عالمه تعارف تیکه پاره کردن جنجال میخوابه. بذار ببینم این آقای عکس قرمزی چقدر شبیه خودمه.ای بابا این که خودمم…
پست چهارم:
خانم لام –خ یه پست سیاسی گذاشته به این مظمون که کشته شدگان بیگناه حوادث بعد از انتخابات ایران هرگز فراموش نخواهند شد.کسی نظری نداده.احتمالا اونوقت شب همه خواب بودن یا حال حرفهای سیاسی رو نداشتن.یا شاید هم سکوت نشانه تایید ه.گاهی وقت ها سکوت خیلی حرفها میزنه.بهتره من هم سکوت کنم.
پست پنجم:
آقای ف-م عکسی از یک مکان گذاشته و گفته:”آنجا دارد فراموش میشود”
احتمالا نگران فراموشی اون مکان بوده.مکان سرسبز و قشنگیه.خدا نکنه فراموش بشه.فکر کنم باید از روش پست چهارم استفاده بشه.
پست ششم:
خانم ر-نون که فکر کنم ااز عصبانیت لبریز شده بوده اون لحظه گفته:
اگه هوا روشن تر بود،میدیدی که دست هام تشنه ی انقامند! یکم دیرتر کوتاه بیا.بزار از خاک که سیراب شدند و آرام،آنوقت به تو هم خواهم رسید.
البته بلا فاصله خودش زیرش گفته: انقامند=انتقامند (اشتباه تایپی)
خیلی خطرناکه حسن.آدم پشم و پیلش میریزه.بهتره تا هوا روشن تر نشده و دستهای انتقام به گردن ما نرسیده بریم سراغ پست بعد.
پست هفتم:
خانم ت-الف با گذاشتن عکس انگشت شصت که حالا غربی تفسیرش کنیم یا شرقی گفته که باانجام احتمالا یک بازی به نام “مافیا وارز “به یک عنوان جالب به نام “دیپندبل” دست پیدا کرده.کسی نظر نداده چون شاید کسی نمیدونه چیه.حالا معنی عکش شصت دست رو فهمیدم.باید غربی تفسیرش کنیم: یعنی موفقیت.
پست هشتم:
در ساعت 4:30 بامداد که به نظر میرسه این ور آبیا همشون خوابن یه آقایی به نام میم-میم که عکس یه گربه سیاه رو هم برای خودش در نظر گرفته گفته:
اگه هر روز و هر شب هزار بار به تو بهترین و زیباترین موجود جهان به تو که خود خود منی همزاد منی و به من کمک کردی و میکنی تا از تاریک ترین شبهای زندگیم عبور کنم این بهترین هدیه جهان را هدیه کنم باز کم خواهد بود.
زیرشم یه موزیک ویدیو از لئونارد کوئن گذاشته.حدس بزنین چی؟” دنس می تو دی انداو لاو “تا ته عشق با من برقص.وای که چه رمانتیک.کاش من جای طرف بودم.ای ول بابا.ولی یه چیزی.آیا بعد از عبور از تاریک ترین شبهای زندگی باز هم بهترین هدیه های جهان را به ایشون هدیه خواهید داد؟
پست نهم:
آقای الف-ق با اون کلاه کجش و ژست لوطیش یه انیمیشن گذاشته که حکایت از جداییه دو تا اختاپوس میکنه.اختاپوس نر به دنبال نجات اختاپوس ماده.اکشن و بزن بزنم توش داره.یاد فیلم فارسی های قدیمی افتادم.فردین- بهروز وثوقی-ناصر ملک مطیعی.ای ول بابا.این رفیقمون لوطی گری رو از نوع مدرنش دوست داره.عشق اختاپوسی رو عشقه.
پست دهم:
ساعت 6:21 صبح.اونور آبیا بیدار شدن اما اینور آبیا هنوز خوابن.بذار بیبینیم اونور آب چه خبره:
آقا یا خانم الف –الف با عکس سبز میر حسین موسوی میگه:با وجود دستگیریهای گسترده وتهدیدات وزیر نورسیده دیشب بانگ الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران وسیعتر از شبهای گذشته در فضای منطقه طنین انداز شد.
عجب!پس دوباره داره یه خبرایی میشه.این الله اکبر عجب شعاریه.دوباره اونور آب صبح شده و خبرهای شب گذشته داره نوشته میشه.مثل اینکه اونور آبیا شب رو دوست ندارن.فکر کنم دنبال نور میگردن .شب رفتنیه… ما هم بریم سراغ پست بعد.
پست یازدهم:
آقای الف-ب یه ویدیو از یه مسابقه استعداد گذاشته.که من هر چی کلیک کردم باز نشد.احتمالا استعدادش رو ندارم.
پست دوازدهم:
آقای میم –خ که عکس بچگیاشو گذاشته یه شعر کردی نوشته که من معنیشو نمیفهمم.کاشکی یه کم کردی بلد بودم.بذار زیر پستش ازش بخوام که معنیشو برام بفرسته….متاسفانه هر کاری کردم نتونستم درخواستمو براش پست کنم.گاهی وقت ها این اشکالات تو فیس بوک پیش میاد.
پست سیزدهم:
ساعت 8:53 آقای الف-الف-ف که به نظر میاد از افغانستان باشه.یه مطلب جالب در مورد انتخابات افغانستان نوشته.با این عنوان که جامعه بین الملل که من فکر میکنم منظورش همون ناظران بین المللی انتخابات افغانستان بوده دچار قومیت گرایی شده است.آقای الف اضافه کرده که این ناظران اومده بودند افغانستان که از قومیت گرایی جلوگیری کنن اما خودشون دچار این مشکل شدن.قومیت گرایی یعنی پارتی بازی یعنی هوای هم قبیله ای رو بیشتر داشتن.یعنی صبح که همه تو صف طویل نون بربری واستادن و دارن تو سرما میلرزن یه نفر بره از در پشتی دو تا بربری خاش خاشی بگیره و بعدشم بیاد از روبروی صف نیش خند زنان رد بشه بره هیچ کس هم نتونه بهش حرف بزنه.چرا چون شاطر همشهریشه.حرف بزنی نون تموم میشه.
یکی نظر داده و گفته :” این گپت از همه بهتره” گپ به زبون افغانی یعنی صحبت.
گپی نیست .
فعلا خوابم گرفته.برای امشب بسه.ادامه تفسیر فردا شب…
ارسال شده در روزنوشت | بیان دیدگاه »
سپتامبر 2, 2009 با مهدی بیگی

چوپان دروغگو
قسمت اول
یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون یه مشت فرشته و یه چند میلیون یا بیشتر آدم و یه چند تا سیاره وستاره و اینها هم بود.روی زمین خدا توی ده شلمرود یه چوپانی بود به نام ریزعلی خواجوی.ریزعلی همراه با زنش کوکب خانوم و پسرش حسن کچل ودخترش حنا توی مزرعه زندگی میکردند. پدر بزگ پیر اونها آقای ژپتو به همراه زنش خاله ریزه هم در اتاق زیر شیروانی منزل اونها زندگی میکردند.روزگارشون بد نبود.لقمه نانی داشتند و خرده هوشی و سر سوزن ذوقی. علاوه بر خانواده خواجوی تعدادی حیوان هم در مزرعه زندگی می کردند.از جمله کره الاغ کدخدا که اکثرا یورتمه میرفت تو کوچه ها.یه سگ هم داشتند که با اینکه پاهاش کوتاه بود ولی صداش میزدند “بوش وگ”. یه گربه چاق و چله هم به نام مخمل اونجا زندگی میکرد که همیشه مشغول دعوا با یه موش ناقلا به نام جری بود.ریزعلی هر روز صبح زود با سگش بوش وگ گله گوسفندانشون رو برای چرا به نزدیک ده بالایی یعنی برره میبردند.یکی از این روزها ریزعلی زیر درخت آلبالو دستمالشو پهن کرده بود ونشسته بود و داشت برای گوسفنداش ساکسیفون میزد.چند ساعتی گذشت .ریزعلی که تمام قطعات بتهون رو نواخته بود حوصله اش سر رفت و شروع کرد به وررفتن با موبایلش.همینطور که داشت اس ام اس هاشو چک میکرد رسید به یه جوکی که یکی از دوستاش به نام حمید ماهی صفت براش فرستاده بود.جکه این بود:”تهرانیه زنگ میزنه به مادر زنش میگه :”چطوری مادرزن؟” مادر زنش جواب میده:”اوا مادر حالمو نپرس که دارم میمیرم.” تهرانیه میگه:”خوب پس مزاحمت نمیشم مادر ادامه بده” و گوشی رو میذاره.” ریزعلی یه خنده ای تو دلش میکنه و با خودش میگه:” کاش من جای تهرانیه بودم.” هنوز تا غروب آفتاب زمان زیادی مونده بود و ریزعلی خیلی کلافه شده بود.یه دفعه یه فکری به سرش میزنه.گوشی موبایلشو ور میداره و برای صمد پسر ننه آقا یه اس ام اس میزنه به این مظمون:” آهای صمد. ببخشید صمد آقا آب دستته یا دستت بنده دوست دخترت لیلاس بذار زمین و برو به گروهبان گارسیا بگو که یه گرگ به نام سفیدبرفی به گله من حمله کرده .زودتر همتون بیاین کمک.تا شما برسین من یه اس ام اس هم به رابین هود میزنم.دکمه سند رو میزنه و منتظر میشه.
تا ریزعلی منتظر جواب اس ام اسش میشه با هم یه سری میزنیم به ده شلمرود…
ادامه داستان در قسمت دوم…
ارسال شده در داستان | بیان دیدگاه »
آگوست 26, 2009 با مهدی بیگی
تقدیم به تو ای رفیق سحرهای من
توی خواب و بیداری سایه چاق و کوتاهشو روی صورتم حس کردم.بازم برنده شدم. صدا نکرده بیدارشدم.کمی کنارتر رفت تا نور لامپ توی آشپزخونه از لای در به صورتم بتابه.میدونستم چی رو دوست داره ببینه.پس معطلش نکردم و لبخند زدم.مطمئن شد که بیدار شدم.رفت توی آشپزخونه و شروع کرد به گرم کردن غذا.یه خمیازه کشیدم و مثل برق از جام بلند شدم.یه آبی به صورتم زدم و و یه راست رفتم توی آشپزخونه.سلام کردم.مثل همیشه با لبخند گرمش جواب سلامم رو داد و رفت سراغ رادیو.یه کمی با موج رادیو ور رفت تا بالاخره موجی رو که میخواست پیدا کرد.دعای سحر:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مِنْ بَهَائِكَ بِأَبْهَاهُ وَ كُلُّ بَهَائِكَ…
کمکش سفره رو پهن کردم.غذا که داغ شد دو نفری شروع کردیم به خوردن.همینطور که داشتم میخوردم یهو متوجه شدم که داره نیگام میکنه.عاشق نگاهش بودم.البته خیلی وقتها هم خجالت میکشیدم تو چشماش نگاه کنم.شاید به خاطر این بود که همیشه کارای بد وشیطونیامو از چشام میخوند.زودی نگاهمو ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن.ولی اون همونطوری داشت نگاهم میکرد.دوباره نگاهش کردم.اینبار دیگه سکوت شکست و گفت:”این معصومه که تنبله.یه شب نشد سحر بیدارشه”میدونستم که زیادم از این بابت ناراحت نبود.چون اینطوری با من خلوت میکرد.خیلی دلش میخواست با من درد دل کنه.همیشه یه جورایی تنبلی معصومه رو بهونه میکرد.اونشب هم یه کم از دلتنگیهاش برام گفت.از سختیهایی که دوران نوجوونی وجوونیش کشیده بود.و طبق معمول از بی وفاییهای پدرم.دیگه پیام آخر غصه هاشو از حفظ بودم.”هر کاری میکنی بکن ولی مثل بابات نشو.”
“سحرخیزان عزیز تا اذان صبح به افق تهران فقط پنج دقیقه باقیست.”همیشه به اینجا که میرسیدیم تند تند چاییمونو سر میکشیدیم و میرفتیم مسواک میزدیم. بعدش هم اذان میداد و نماز میخوندیم.چقدر خواب بعد از سحر میچسبید.
صبح شد. با صدای زنگ ساعت بیدار شدم.خیالش ازمن راحت بود.هیچ موقع صبحها از خواب بیدار نمیشد که منو راهی مدرسه کنه.معصومه رو بیدار کردم و با هم رفتیم مدرسه.بچه ها صحبت از روزه کله گنجیشکی میکردن.همشون منتظر بودن ظهر بشه و روزه شونو باز کنن.مدرسه که تعطیل شد ماماناشون با لقمه های غذا جلوی در منتظرشون بودن.چقدرم قربون صدقشون میرفتن.مثل مامان دوستم کاوه.غیبتش نباشه اما کاوه مثل یه بشکه چاق بود.مامانش از خودش بدتر.اونروز دیدم که براش نوشابه هم آورده بود.”بخور پسرم. قند عسلم .لاغرشدی چقدر .بخور مامان جون.پسرم روزه گرفته.ضعف کردی عزیزم؟..” کاوه هم با دهن پر یه عشوه خرکی میومد که” آره دلم قاروقور میکرد”.تو دلم بهش میخندیدم.چقدر خودمو مردتر از همه میدونستم.روزه کله گنجیشکی واسه بچه ها بود.من روزه کامل میگرفتم.هفت سالم بیشتر نبود اما غیرتم اندازه یه مرد هفتادساله بود.برگشتم خونه.تا افطار هنوز شیش هفت ساعت مونده بود.حسابی گرسنه و تشنه شده بودم.هوا هم حسابی گرم بود.با خودم گفتم بهتره خودمو مشغول درس خوندن کنم تا گرسنگی و تشنگی از یادم بره.دفتر مشقمو ورداشتم و رفتم روی پشت بوم.قالیچمو پهن کردم و شروع کردم به نوشتن.یه ساعتی گذشت.مشقام تموم شد. بعدش مثل ایکیو سان چهارزانو نشستم و به خورشید خیره شدم.به خودم قول دادم تا غروب آفتاب همونطوری بشینم.چشمام پر از نور خورشید بود.خورشید به سمت مغرب میرفت و چشمای من همینطور بدرقش میکرد.چیزی به غروب آفتاب نمونده بود که دوباره سایه چاق و کوتاهش رو ر وی صورتم حس کردم.نگام تو نگاهش گره خورد.یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه .هرچی ازش پرسیدم دلیل گریشو بهم نگفت.اذان که داد با هم افطار کردیم.سیر که شدم بهم گفت:”قبول باشه ولی یادت باشه از این بعد خواستی بری پشت بوم قبلش به من بگو.”تازه دلیل گریشو فهمیدم.هفت ساعت تموم توکوچه ها و خیابونا دنبالم گشته بود.خودمو انداختم تو بغلش و دوتایی زار زار گریه کردیم.به من میگفت:” تمام مدتی که دنبالت میگشتم با خودم میگفتم اگه بلایی سرت اومده باشه من بی تو چیکار کنم.دیگه ماه رمضونا با کی سحری بخورم.”
حالا من کیلومتر ها از ت دورم و روزهاست که تو رو ندیدم .حالا تو این ماه رمضون ازت میپرسم مادر: الان که این بلای” غربت “سرم اومده تو با کی سحری میخوری؟ با کی درد دل میکنی؟ … خدا کنه معصومه تنبلیشو گذاشته باشه کنار…

ارسال شده در روزنوشت | 3 دیدگاه »
جولای 8, 2009 با مهدی بیگی

جوی خونی لخته در قلبی پاییزی
خس خس سینه درزیر پاهای باران
آسمان چشمان سیاهی ابری
صورتی کهنه تر و ترش تر از نان بیات
سری چرخ زنان موهایی بدحالت و زشت
دماقی نشت کرده طبله کرده پوست ریزان
صدایی از ته چاه بریده بریده وخسته
پاهایی کبود ناخنهایی دراز و شکسته
دستانی از جنس سنباده ترک ترک خشک
عینکی قبارآلود و چرب با دسته های کشی
کلاهی سوراخ جورابی زوار در رفته
ریشی شپشو سبیلی رنگ زردچوبه
پیراهنی چرک شلواری با بوی ادرار
دهانی بد بو زبانی قیمه قیمه قاچ قاچ
لبهای سیاهی بادکرده دندانهایی ؟نداشت
کتابی کهنه پاره پوره بی جلد در دست
نزدیکم آمد نگاهم کرد عطسه ای زد وگفت:
ژندگی زیباشت تا شقایق هشت …و عطسه ای دیگر
گفتم عافیت باشه گفت ژندگی باید کرد ژندگی…
ارسال شده در روزنوشت, سروده های من | بیان دیدگاه »
ژوئن 28, 2009 با مهدی بیگی
English Version Of my poem about Neda
Dear Neda You have flown off the world but
Your Voice will remain in our ears forever
You took your eyes off the world but
We shall remember the look in them forever
I have no idea on the music you played but
Its beautiful sound will remain there forever
Your foe will wash your blood from the soil but
The Tulips you planted will remain there forever
ارسال شده در سروده های من | بیان دیدگاه »
ژوئن 24, 2009 با مهدی بیگی
ندا
ندا جان رفتی از دنیا ولیکن ندای تو به گوش ما بماند
ببستی بر جهان چشمانت اما نگاه تو به یاد ما بماند
نمیدانم چه سازی میزدی لیک صدایش تا ابد آنجا بماند
بشوید خون تو از خاک دشمن گل آلاله ات آنجا بماند
ارسال شده در سروده های من | 2 دیدگاه »
ژوئن 16, 2009 با مهدی بیگی
کبریتو آتیش زدم دلم یهو گر گرفت
بارون اشک چشمام شروع به شر شر گرفت
رفتم کنج اتاقم یه پک زدم به سیگار
یاد وطن افتادم سر کوبیدم به دیوار
سرم پر از صدا بود صدای ناله و درد
ز کوچه و خیابان ز کودک و زن و مرد
سوال مردم این بود بگو چه شد رای من
حضور در صحنه و جدیت و سعی من
جواب پرسش ولی باتوم و حبس و سرکوب
شکستن فرق سر با آهن و سنگ و چوب
پک آخرو زدم خاموش کردم تو دستم
خواستم بسوزم و تو بدونی یادت هستم

ارسال شده در روزنوشت | بیان دیدگاه »
ژوئن 13, 2009 با مهدی بیگی
مجنون: لیلی جونم منو ببخش که امشب بهت اس ام اس نزدم.آخه اس ام اسو غط کردن.
لیلی: آره میدونم.تو به کی رای دادی عزیز دلم؟
مجنون: مثل همه عاشقا سبز.تو چی؟
لیلی: سبز.یعنی چی میشه؟
مجنون:نمی دونم گلم.اگه سبز برنده بشه شاید من و تو هم بالاخره به هم برسیم.
لیلی:آره نازنینم.شاید دیگه مجبور نباشیم قایمکی همدیگرو ببینیم.شاید بتونیم تو خیابون یا پارک دست همو بگیریم و با هم قدم بزنیم.
مجنون:شاید اگه سبز برنده بشه بتونیم با خیال راحت یه شمالی بزنیم.
لیلی:شاید اون موقع من دیگه مجبور نباشم مانتوی بلند و گشاد بپوشم.
مجنون:اینارو ولش کن.شاید دیگه عاشقی جرم نباشه و بشه راحت ازش حرف زد و نوشت.
لیلی: یادته گشت ارشاد تو میدون تجریش مارو گرفت؟
مجنون:آره.منو ببخش که بهشون گفتم تو خواهرمی.البته بماند که اونا به خواهرو برادرا هم گیر میدن.
لیلی:به دختر و پسرای خارج حسودیم میشه.انقدر راحت با هم رابطه دارن.کسی بهشون کار نداره.
مجنون: اگه اونا میدونستن ما برای دیدن هم و با هم بودن چه زجری میکشیم قدر همو بیشتر میدونستن.
لیلی: عزیز دلم صدات غط ووصل میشه…جا تو عوض کن.الو…
مجنون:صدای تو هم خش داره..فکر کنم دارن تلفنا رو هم ….
بیب..بیب..بیب..بیب..
ارسال شده در روزنوشت | 2 دیدگاه »
ژوئن 7, 2009 با مهدی بیگی
خدایا منو ببخش.
ماجرایی رو که براتون تعریف می کنم کاملا واقعیه. روز یکشنبه بود.تا ساعت سه بعد از ظهر خوابیده بودم.هی بیدار می شدم و با خودم می گفتم:”بیدار بشی که چی بشه؟ میخوای چیکار کنی؟نه جایی داری که بری.نه کسی رو داری که باهاش جایی بری.بگیر بخواب.” باز می خوابیدم.اما دیگه خوابم نمی برد.از رختخواب بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم.بعدش هم یه ناهاری زدم.و یه چایی.خونه برام مثل قفس بود.در و دیوارش داشت منو می خورد.تصمیم گرفتم برم بیرون.شیک و پیک کردم و رفتم بیرون.سوار مترو شدم و رفتم(( لاندن آی)).حسابی شلوغ پولوغ بود.هرپسری رو که می دیدم دست یه دخترو گرفته بود و داشت قدم میزد.تنها آدم تنهای اونجا من بودم.حسابی غمزده شدم.”خدایا آخه تا کی تنهایی؟آخه تا کی بی کسی؟اوستا کریم خودت برسون…”تو همین حال و هوا بودم که یهو چشمم افتاد به” طرف”.چی بگم براتون.یه هولوی به تمام معنا! تنها رو صندلی کنار رودخونه ((تیمز)) نشسته بود.اگه راستشو بخواین از همون لحظه اولی که دیدمش آب از لب و لوچم راه افتاد.با خودم گفتم” چی میشد این مال من بود؟ در جا می خوردمش!” رفتم جلوتر.دور و برشو نیگاه کردم ببینم کسی باهاش هست یا نه.خبری نبود.رفتم جلو و روی صندلی کنارش نشستم.یه خورده صبر کردم که فکر نکنه من ندید بدیدم.بعد از چند دقیقه سر صحبت رو باهاش باز کردم.از آب و هوا و زیباییه تیمز براش حرف زدم و اینکه چقدر امروز هوا رومانتیکه.یواش یواش یخ مکالممون شکست. اومدم نزیکتر و چسبیدم بهش.یه خورده تکون خورد و رفت اونورتر ولی من از فرصت استفاده کردمو دستمو انداختم پشتش.با دستم یواش یواش پوستشو لمس کردم.باورتون نمیشه.لطیفترین پوست دنیارو داشت.حسابی حالم بد شده بود.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.بلندش کردمو گرفتمش تو بغلم.جالب اینجا بود که من هر کاری میکردم اون چیزی بهم نمی گفت.فهمیدم اونم خودش دوست داره.راستشو بخواید یه کم می ترسیدم کسی منو ببینه.خدا خدا میکردم یه آشنا یا یه ایرانی اون دوروبرا نباشه.آخه حسابی واسه آدم حرف در میارن.خلاصه آروم آروم لبامو بهش نزدیک کردمو بوسیدمش.اونم منو بوسید .اما لپمو.یه کم ماچ و موچ کردیمو بعد با هم رفتیم قدم زدیم.یه سه چهار ساعتی با هم راه می رفتیم.کلی هم با هم عکس انداختیم.اما نمی دونم چرا به هرکی میگفتم ازمون عکس بگیره مثل دیوونه ها بهمون نگاه می کرد.انگار چشم نداشتن مارو با هم ببینن.البته بهشون حق میدم.وقتی با یه هولو بری بیرون همه به آدم حسادت میکنن.خلاصه دیدم جایی نداره بره.دعوتش کردم خونه.با هم پیاده اومدیم خونه.بعدشم یه شام خوشمزه درست کردم. اون چیزی نخورد.نمی دونم چرا اما اصلا لب نزد.فکر کنم ازونایی بود که به تناسب اندام خیلی علاقه مندن.معمولا شبها چیزی نمی خورن که هیکلشون همیشه رو فرم باشه.خلاصه من غذامو خوردمو با هم رو مبل ولو شدیم و تلویزیون تماشا کردیم.شانس ما تلویزیون هم یه برنامه میداد پر از هولو.البته هولوی پوست کنده.با خودم میگفتم کی میشه منم این هولو رو لخت کنمو و بخورمش! .دل تو دلم نبود.ساعت دوازده شد.رو مبل خوابش برده بود.بلندش کردمو بردمش تو رختخوابم.حسابی بوش کردم.جون چه بویی میداد.تصمیم گرفتم لختش نکنم و همون جوری بخورمش!.دوباره پوستشو لمس کردم.عذاب وجدان گرفته بودم.آخه درست نبود.نه نمی تونستم اینکارو بکنم.از وقتی از ایران اومده بودم اینکارو نکرده بودم.بالاخره با خودم کنار اومدمو تصمیم گرفتم اینکارو نکنم.فقط تا صبح کنارش خوابیدمو و از بو و پوست لطیفش لذت بردم.شاید فردا بخورمش.اما نه تنهایی.تنها خوری خوب نیست.می برمش سر کار با بچه ها دور هم میخوریمش.شما هم میخواین؟َشاید هفته بعد برم دنبال ((جیگر)).آخه خیلی هوس کردم.
ارسال شده در لندن | 3 دیدگاه »