از بلند کردن هولو کنار رودخانه تیمز تا آوردنش تو رختخواب!

By مهدی بیگی

خدایا منو ببخش.

ماجرایی رو که براتون تعریف می کنم کاملا واقعیه. روز یکشنبه بود.تا ساعت سه بعد از ظهر خوابیده بودم.هی بیدار می شدم و با خودم می گفتم:”بیدار بشی که چی بشه؟ میخوای چیکار کنی؟نه جایی داری که بری.نه کسی رو داری که باهاش جایی بری.بگیر بخواب.” باز می خوابیدم.اما دیگه خوابم نمی برد.از رختخواب بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم.بعدش هم یه ناهاری زدم.و یه چایی.خونه برام مثل قفس بود.در و دیوارش داشت منو می خورد.تصمیم گرفتم برم بیرون.شیک و پیک کردم و رفتم بیرون.سوار مترو شدم و رفتم(( لاندن آی)).حسابی شلوغ پولوغ بود.هرپسری رو که می دیدم دست یه دخترو گرفته بود و داشت قدم میزد.تنها آدم تنهای اونجا من بودم.حسابی غمزده شدم.”خدایا آخه تا کی تنهایی؟آخه تا کی بی کسی؟اوستا کریم خودت برسون…”تو همین حال و هوا بودم که یهو چشمم افتاد به” طرف”.چی بگم براتون.یه هولوی به تمام معنا! تنها رو صندلی کنار رودخونه ((تیمز)) نشسته بود.اگه راستشو بخواین از همون لحظه اولی که دیدمش آب از لب و لوچم راه افتاد.با خودم گفتم” چی میشد این مال من بود؟ در جا می خوردمش!” رفتم جلوتر.دور و برشو نیگاه کردم ببینم کسی باهاش هست یا نه.خبری نبود.رفتم جلو و روی صندلی کنارش نشستم.یه خورده صبر کردم که فکر نکنه من ندید بدیدم.بعد از چند دقیقه سر صحبت رو باهاش باز کردم.از آب و هوا و زیباییه تیمز براش حرف زدم و اینکه چقدر امروز هوا رومانتیکه.یواش یواش یخ مکالممون شکست. اومدم نزیکتر و چسبیدم بهش.یه خورده تکون خورد و رفت اونورتر ولی من از فرصت استفاده کردمو دستمو انداختم پشتش.با دستم یواش یواش پوستشو لمس کردم.باورتون نمیشه.لطیفترین پوست دنیارو داشت.حسابی حالم بد شده بود.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.بلندش کردمو گرفتمش تو بغلم.جالب اینجا بود که من هر کاری میکردم اون چیزی بهم نمی گفت.فهمیدم اونم خودش دوست داره.راستشو بخواید یه کم می ترسیدم کسی منو ببینه.خدا خدا میکردم یه آشنا یا یه ایرانی اون دوروبرا نباشه.آخه حسابی واسه آدم حرف در میارن.خلاصه آروم آروم لبامو بهش نزدیک کردمو بوسیدمش.اونم منو بوسید .اما لپمو.یه کم ماچ و موچ کردیمو بعد با هم رفتیم قدم زدیم.یه سه چهار ساعتی با هم راه می رفتیم.کلی هم با هم عکس انداختیم.اما نمی دونم چرا به هرکی میگفتم ازمون عکس بگیره مثل دیوونه ها بهمون نگاه می کرد.انگار چشم نداشتن مارو با هم ببینن.البته بهشون حق میدم.وقتی با یه هولو بری بیرون همه به آدم حسادت میکنن.خلاصه دیدم جایی نداره بره.دعوتش کردم خونه.با هم پیاده اومدیم خونه.بعدشم یه شام خوشمزه درست کردم. اون چیزی نخورد.نمی دونم چرا اما اصلا لب نزد.فکر کنم ازونایی بود که به تناسب اندام خیلی علاقه مندن.معمولا شبها چیزی نمی خورن که هیکلشون همیشه رو فرم باشه.خلاصه من غذامو خوردمو با هم رو مبل ولو شدیم و تلویزیون تماشا کردیم.شانس ما تلویزیون هم یه برنامه میداد پر از هولو.البته هولوی پوست کنده.با خودم میگفتم کی میشه منم این هولو رو لخت کنمو و بخورمش! .دل تو دلم نبود.ساعت دوازده شد.رو مبل خوابش برده بود.بلندش کردمو بردمش تو رختخوابم.حسابی بوش کردم.جون چه بویی میداد.تصمیم گرفتم لختش نکنم و همون جوری بخورمش!.دوباره پوستشو لمس کردم.عذاب وجدان گرفته بودم.آخه درست نبود.نه نمی تونستم اینکارو بکنم.از وقتی از ایران اومده بودم اینکارو نکرده بودم.بالاخره با خودم کنار اومدمو تصمیم گرفتم اینکارو نکنم.فقط تا صبح کنارش خوابیدمو و از بو و پوست لطیفش لذت بردم.شاید فردا بخورمش.اما نه تنهایی.تنها خوری خوب نیست.می برمش سر کار با بچه ها دور هم میخوریمش.شما هم میخواین؟َشاید هفته بعد برم دنبال ((جیگر)).آخه خیلی هوس کردم.

3 نظر to “از بلند کردن هولو کنار رودخانه تیمز تا آوردنش تو رختخواب!”

  1. maya می گوید:

    ta ghabl az inke axato bebinam dashtam shojaateto baraye neveshtane in haghayegh tahsin mikardam!!!!

  2. عالی پیام (هالو) می گوید:

    درود
    جالب بود.
    هیچ میدونی هلوی الف دار هالو مشه

يك پاسخ برايش بگذاريد