جوراب هایم کو؟

چند روزی بود که درد گردن و پشت امانم را بریده بود.نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود.خیلی درد داشتم و نمیتوانستم گردنم را از یک اندازه ای بیشتر بچرخانم.شاید علتش بد قرارگرفتن سرم بر روی بالش هنگام خواب بود و یا فوتبال با بدن گرم نکرده.به پیشنهاد یکی از دوستان راهی مشت مال خانه ای در قلب لندن شدم.همسر دوستم مرا به آنجا راهنمایی نمود و پس از معرفی من به مسوول مشت مال خانه آنجا را ترک کرد.مردک درازی چشم تنگ با اعتماد به نفس کافی شروع به پرس و جو در مورد دردهایم کرد.بعد با انگلیسیه درب و داغانش توضیح داد که مشت مال اساسی و عمیق نیاز دارم و باید نیم ساعتی مالیده شوم.درد سراسر وجودم را می فشرد و چاره ای جز قبول نداشتم.پذیرفتم و او هم مرا به زنکی مشتمال چی مثل خودش چشم تنگ و البته جای خواهری زیبا سپرد و او مرا به داخل اتاق مشتمال رهنمون شد.وارد اتاق شدم.اتاقی کوچک با نور زردی ضعیف و تختی با یک سوراخ برای صورت در میان.ضبط صوتی هم بود.این را بعدا فهمیدم.خانم مشتمال چی مهربان چینی از من خواست که برهنه شوم.پرسیدم:» شلوارم را هم درآورم؟» جواب داد:» بله اگر میخواهی پاهایت هم مالیده شود باید در بیاوری» در را بست و رفت.لخت شدم.با عجله. پیراهن و شلوار و جوراب و ساعت.همه راکندم و روی تخت با یک شرت از نوع مدرن دراز کشیدم.دقیقه ای گذشت.مشت مال چی چند ضربتی به در نواخت و وقتی اجازه دادم داخل شد.صورتم را یک وری روی تخت گذاشته بودم.از قصد نبود.وارد نبودم .مشتمال چی که بعدا فهمیدم اسمش آلیس بود پرسید:» راحتی؟سرت را بد گذاشتی.» بعد سرم را چرخاند و به داخل سوراخ روی تخت فرو برد.دیگر هیچ چیز نمیدیدم.فقط احساس بود و بس.بو هم میشنیدم.بوی روغن مشت و مال .خوش بود.آلیس ضبط صوت را روشن کرد.موسیقی دلنواز و آرامی از نوع مدیتیشن فضای اتاق را پر کرد.کمی ریلکس شدم.احساس کردم دارد چیزی به دستانش میمالد.دل تو دلم نبود.تا حالا دست زنی اینطوری به بدنم نخورده بود.مطمئنا اولین دست مونثی که بدنم را لمس کرد دستان مامایی بود که به دنیایم آورد.من هم مزد دستش را در جا دادم.مادرم میگفت:» به دنیا که آمدی، ماما تو را روی تخت قرار داد.بعد نگاهت کرد و داشت میگفت که چه پسر نازی که تو شاشیدی به صورتش.» فکر کنم برای ماما درس عبرتی شد تا دیگر به چیز نوزاد تازه تولد شده مستقیم نگاه نکند. دست بعدی دست مادرم بود.تا سالها.نوازش ونظافت.سالهایی هم تربیت.البته پوستم که کلفت تر شد،شلنگ آب جای دستان پر مهر مادرم را گرفت.دستان دیگری هم لمسم کردند که مجال گفتنش اینجا نیست .از جمله دست پرستاری که ماتحتم را به گمان داشتن بواسیل نواخت.سرانجام انتظار به سر رسید و دستان آلیس با بدنم آشنا شد.چرب و نرم.با شانه هایم شروع کرد.اوآرام میمالید و من در حال هضم ماجرا.خیالاتی هم به سرم می آمد.از جمله اینکه بعد از این حرکت چه خواهد کرد.مالید و مالید و من فکر کردم و فکر کردم.غرق در خیال بودم که رفت سراغ گردنم.آخ…چه دردی خدای من.صدایم در نیامد.تحمل میکردم.دلم به حال خودم میسوخت.از همه طرف.با خودم گفتم دفعه بعد وقتی می آیم که درد نداشته باشم تا شاید ازموهبت مشت مال فیض بیشتری ببرم.نوبت به کمر رسید.نوک انگشتانش را روی کمرم فشار میداد.یه حالی میشدم که نگو.اما لحظاتی بعد دوبار به سراغ شانه هایم آمد.اینبار با آرنج قوس کمرم را از بالا تاپایین پیمود.چه صدایی.قیریچ و قوروچ.چند باری این مسیر را پیمود.بعد آرام آرام پشتم را مالید. صورتش به بدنم نزدیک تر شده بود چون داشت با آرنجش میمالید.نفسش به پشتم میخورد.صدای نفسش را میشنیدم.دوباره به هپروت رفتم.دشت پرگل و زیبایی بود.آلیس میدوید و من به دنبال او.گاهی بر میگشت و به من میخندید.از دستم فرار میکرد.سرعتم را بیشتر کردم و بند دامنش را گرفتم.لباسش جر خورد و افتاد زمین.خم شدم تا از زمین بلندش کنم.گل سخی کندم و به موهایش آویختم.بعد دستم را دراز کردم تا بگیرد و بلند شود.دستش را در کف دستم قرار داد.دست دیگرش را روی کمرم و قیریچ…صدای قلنج رویایم را به هم ریخت.اصلا نفهمیدم که پاهایم را هم مالانده.بعد تمام بدنم را ساتوری کرد.وقت تمام شد.کمکم کرد تا بنشینم.تشکر کردم و اسمش را پرسیم و همچنین کشور و شهرش را.از اتاق بیرون رفت و من با عجله لباس پوشیدم .اما مشکلی پیش آمده بود.جورابهایم نبودند.همه جا را گشتم.اثری از آنها نبود.آلیس برگشت و ازمن پرسید:»دنبال چه میگردی؟» گفتم:»جورابهایم.آنها را روی صندلی گذاشته بودم ولی هرچه میگردم پیدایشان نمیکنم.» کمی هم او جستجو نمود.همکار دیگرش هم به کمک آمد ولی خبری از جوراب ها نبود.با خودم گفتم شاید به خاطر بوی بد جورابهایم در زمانی که من محو خیالات بوده ام آلیس آنها را برداشته و دور انداخته.سطل آشغالی آنجا بود اما خجالت کشیدم که داخلش را نگاه کنم.مسوول مشتمال خانه پرسید:»مطمئنی که جوراب پوشیده بودی؟» بعد همگی خندیدند.خلاصه تصمیم گرفتم که دست از جستجو بردارم.پول مشتمال را دادم و خداحافظی کردم.آلیس و همکارانش زیر زیرکی میخندیدند.همین شک مرا بیشتر میکرد که کار کار خود او بوده.از مشتمال خانه بیرون آمدم اما هنوز کنجکاو بودم که بدانم چه بلایی سر جورابهایم آمده.تا ایستگاه مترو آمدم.متفکر و کمی عصبانی.داخل ایستگاه که شدم احساس کردم چیزی در خشتک شلوارم قلمبه شده.آرام آرام خشتکم را لمس کردم.بله چیزی آنجا بود.چیزی به جز چیزهای معمول .پارچه ای و دراز.ایستگاه شلوغ بود.یواشکی دستم را از پشت وارد شلوارم کردم.پایین تر و پایین تر… خودش بود.لنگه جورابم.آرام آرام به طوری که کسی متوجه نشود لنگه جوراب را از شلوارم بیرون آوردم.نوبت به لنگه دیگر رسید.این یکی کمی وارد پاچه شلوارم شده بود.اما بالاخره با جهد و پشتکار فراوان لنگه جوراب را از شلوارم درآوردم.چند لحظه ای به جورابها خیره شدم و یک مرتبه یادم آمد که جوراب هایم را قبل از مشتمال روی شلوارم گذاشته بودم و وقتی مشتمال تمام شد به خاطر اینکه هنوز کامل از خیالات بیرون نیامده بودم،شلوار و جوراب ها را همه با هم پوشیده بودم.کلی از ته دل به خودم خندیدم.چند نفری متوجه خنده ام شدند و فکر میکردند که من دیوانه ام.جوراب ها را دستم گرفته بودم و هر هر میخندیدم.تصمیم گرفتم که دفعه بعد نه فقط جوراب بلکه کیفم را هم با خودم به مشتمال خانه نبرم.خدا میداند بعد از مشتمال چه حالی داشته باشم…

یک پاسخ به “جوراب هایم کو؟”

  1. mohamamd می‌گوید:

    عالــــــــی بود ، کلی خندیدم مهدی جان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.