منم و سایمو نور مهتابی تو پنج دری
منم و یه دنیا درد بی کسی، در بدری
من و سایه دوتایی تکیه زدیم به پشت هم
بینمون حکایت یه آشناست به اسم غم
سایه آهی میکشه از ته دل به حال من
جرعه الکلی میریزه ،میذاره کنار من
میگه امشب تو باید می بزنی تا خرخره
اونقدر مست و پاتیل شی تا غمات یادت بره
سایه هر شب همینو میگه ولی خوب میدونه
که همیشه دل من بعد مستی فقط اینو میخونه:
مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه