<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بک اسپیس</title>
	<atom:link href="http://masterbeigi.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://masterbeigi.wordpress.com</link>
	<description>دست نوشته های مهدی بیگی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 30 Dec 2011 03:38:42 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='masterbeigi.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>بک اسپیس</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://masterbeigi.wordpress.com/osd.xml" title="بک اسپیس" />
	<atom:link rel='hub' href='http://masterbeigi.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>دهن سرویس واقعی!</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2011/12/30/%d8%af%d9%87%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2011/12/30/%d8%af%d9%87%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 03:38:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دندان،دهان،سرویس،گاییدن،ساکشن،ساییدن،مالیدن،دندان پزشک،گلو درد،آمپول بی حسی،آنتن،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=272</guid>
		<description><![CDATA[گاهی وقت ها  دردها و بیماریها بسیار مفید هستن.به انسان اهمیت سلامتی رو گوشزد می کنن.مثلا همین گلو درد.الان ساعت 3 صبحه و من از گلو درد دارم دیوونه میشم.یه دقیقه هم نتو نستم بخوابم.البته این خوبه.چون این درد باعث شده که یه سری به این وبلاگ خاک خورده بزنم و یه کم گردگیری  بکنم.خوابم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=272&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">
<p align="right"><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2011/12/tooth1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-274" title="tooth" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2011/12/tooth1.jpg?w=450" alt=""   /></a></p>
<p align="right">گاهی وقت ها  دردها و بیماریها بسیار مفید هستن.به انسان اهمیت سلامتی رو گوشزد می کنن.مثلا همین گلو درد.الان ساعت 3 صبحه و من از گلو درد دارم دیوونه میشم.یه دقیقه هم نتو نستم بخوابم.البته این خوبه.چون این درد باعث شده که یه سری به این وبلاگ خاک خورده بزنم و یه کم گردگیری  بکنم.خوابم نمی بره.باید خودم رو یه جوری سرگرم کنم.چند روز پیش رفته بودم دندون پزشکی.دندون پزشکه ایرانی بود.دهنش بوی بسیار بدی میداد.یه سیبیل و ریش بسیار مضحک هم داشت.از اونهایی که یه مستطیل زیر لب می ذارن.یکی از رفقیهام هم از این ریش ها میذاره.بهش میگه آنتن.میگه با این آنتن به دخترها و زن ها سیگنال میده که&#8221;آره ..ما در خدمتیم&#8221;.به نظر میاد آنتن دوستم  گیراییش بد نیست چون همیشه مشتری داره.من خودم هم یه زمانی(زمان مجردی بعد از متاهلی)از این آنتن ها گذاشتم.البته مال من اصلا سیگنال نداد و برش داشتم.انگار تو نقطه کور بود.به هر حال آقای دکتر من رو سپرد دست یه همکار دیگه اش که دندون هامو جرم گیری کنه.اون هم ایرانی بود.یه خانوم ایرانی هم وردستش بود و ساکشن رو نگه میداشت.هفته قبلش نه اون یکی هفته اش اومده بودم و دکترآنتنیه دندونهام رو معاینه کرده بود و بهم گفته بود&#8221; خیلی وضع شون افتضاحه.پر از جرم و کثافتن&#8221;.برام یه جلسه 40 دقیقه ای جرم گیری در نظر گرفت.روی صندلی مخصوص دراز کشیدم و دکتر مشغول شد.اول باهام انگلیسی حرف زد.بعد که فهمید ایرانیم باهام فارسی صحبت کرد.آخه من خیلی شبیه خارجی هام.کسی به این سادگیها نمیتونه بفهمه ایرانیم!بعد از کمی چاق سلامتی مته رو گذاشت رو دندونهام و شروع کرد به تراشیدن و خراشیدن. هی او تراشید هی من خرامیدم.او مته میزد و من زجه می زدم.خیلی درد داشتم.بیست دقیقه اول رو رو دندونهای پایینم کار کرد.انقدر غر غر کرد و به دندونهام بد و براه گفت که من از خجالت آب شدم.بعد از بیست دقیقه پرسید:&#8221;درد داری میتی خان؟&#8221; گفتم:&#8221; بله آقای دکتر&#8221;گفت:&#8221;درد داری بگو آمپول بی حسی بزنم.درد رو تحمل نکن.&#8221; با خودم گفتم  :&#8221;آخه بی پدر و مادر نمیتونستی این رو همون اول بگی؟!&#8221;خلاصه یه آمپول بی حسی تزریق کرد مابین و لب و دندانهای بالاییم.بعد دوباره شروع کرد به ساییدن و گا..دن دندون های من. او می سایید و می نالیدم.او می گا.. و من &#8230;من چه می توانستم بکنم؟بیست دقیقه دیگه درد کشیدم و به خاطر دندونهای کثیفم حرف شنیدم و سرزنش شدم.دکتر می گفت:&#8221;فقط مسواک رو کردی تو دهنت و درآوردی؟آصلا تمیز نکردی.فقط بازی کردی.سیگار هم که می کشی.چرا نخ دندون نمی کشی؟..&#8221; جالب اینجا بود که از من انتظار پاسخ هم داشت.حالا من با دهن باز و مته و ساکشن ودست دکتر تو دهنم چطوری می تونستم جواب بدم خدا میدونه.وردستشم تو اون هیروبیری از من سوال و جواب می کرد که:&#8221;نخ دندونت چه رنگیه؟سفید؟قرمز؟سبز؟&#8221; نمی دونم والا اینا چه فکری با خودشون می کردن.آخه من با اون وضعیت چطور میتونستم جوابشون رو بدم.خلاصه بعد از چهل دقیقه کارم تموم شد و البته تازه آمپول بی حسی اثر کرده بود و تازه دهنم سر شده بود.این همه درد رو تحمل کرده بودم و حالا باید با یه لب آویزوووون میرفتم تو خیابون.لبم شده بود مثل یه تیکه گوشت بی جون.هیچ حسی نداشت.کوچکترین تکونی به لبم نمی تونستم بدم.اونجا بود که به اهمیت لب پی بردم.با خودم میگفتم یعنی میشه دوباره بتونم لبهام رو غنچه کنم .یکی دو باری هم امتحان  کردم اما فایده ای نداشت.بعد از دریافت توصیه های لازم از دکتر آنتنی و همچنین گرفتن وقت برای بررسی مجدد از مطب خارج شدم.بعد از یک ساعت که سری دهنم کمتر شد تازه درد دندونهام شروع شد و تا شب ادامه پیدا کرد و&#8230;و اینگونه بود که یکبار به طور کاملا واقعی دهنم سرررررویس شد.حالا  باگلو درد چه کنم؟!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/272/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/272/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=272&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2011/12/30/%d8%af%d9%87%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b3-%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2011/12/tooth1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">tooth</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مصاحبه با کریس دی برگ</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/12/13/%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%ad%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/12/13/%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%ad%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Dec 2010 22:16:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[لندن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=265</guid>
		<description><![CDATA[چند هفته پیش به بهانه انتشار آلبوم جدید کریس دی برگ یعنی&#8221; ناوگان ماه و قصه های دیگر&#8221; مصاحبه ای را با او انجام  دادیم .روز پنج شنبه  نوزدهم نوامبر مصادف با بیست و هشتم آبان ساعت یازده صبح به محل مصاحبه که هتلی در محله کنزینگتون لندن بود رفتیم.بعد از کشمکش با مدیران هتل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=265&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/12/img_3016.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-267" title="IMG_3016" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/12/img_3016.jpg?w=450&#038;h=337" alt="" width="450" height="337" /></a></p>
<p>چند هفته پیش به بهانه انتشار آلبوم جدید کریس دی برگ یعنی&#8221; ناوگان ماه و قصه های دیگر&#8221; مصاحبه ای را با او انجام  دادیم .روز پنج شنبه  نوزدهم نوامبر مصادف با بیست و هشتم آبان ساعت یازده صبح به محل مصاحبه که هتلی در محله کنزینگتون لندن بود رفتیم.بعد از کشمکش با مدیران هتل بر سر محل مصاحبه بالاخره سالن بزرگ و بی قواره ای را در اختیار ما گذاشتند.زیاد خوشگل نبود اما چاره دیگری نداشتیم .به کمک هم صحنه را آماده کردیم.ساعت دوازده شد.دوربین ها روشن و آماده ضبط شدند.کریس دی برگ وارد سالن شد.سروقت آمد.مثل همیشه با سر و وضع و لباسی مرتب و ساده.شاید یکی از دلایل محبوبیتش نزد ایرانیها همین ساده پوشیدن و خاکی بودنش بود.ترانه هایش هم با اینکه به زبان انگلیسی است اما فهمش برای ما فارسی زبان ها بسیار آسان است.چون زبانی قصه گویانه دارد.البته زمزمه کردنشان هم سخت نیست.یکی از همکارانمان می گفت:&#8221;من یادگیری زبان انگلیسی را مدیون کریس دی برگ هستم.ترانه هایش را گوش می کردم و زبان انگلیسیم خوب شد.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پس از سلام و احوالپرسی با اعضای گروه ،کریس دی برگ روی صندلی نشست. اما تا فیلمبردار میکروفون کریس را نصب کند و بهزاد بلور مجری برنامه خوش و بشی با او کند، من هم لابلای کاغذهام نگاهی به زندگی و پیشینه کاری این هنر مند انداختم تا اگر سوال خاصی به ذهنم رسید از او بپرسیم:</p>
<p>کریستوفر جان دیویسون ملقب به کریس دی برگ در۱۵ اکتبر سال ۱۹۴۸ در آرژانتین متولد شد.</p>
<p>کودکی کریس دی برگ به خاطر شغل دیپلماتیک پدرش به مسافرت و کسب تجربه در این راه گذشت و به این خاطر در کشورهای مختلفی مثل مالت، نیجریه و زئیر بزرگ شد.در سال ۱۹۶۰ پدرکریس دی برگ یک قلعه قدیمی به نام بارگی کاسل در ایرلند خرید . آنها آنجا را به یک هتل خانوادگی برای تعطیلات تبدیل کردند. کریس اولین کنسرتهایش را در این قلعه اجرا می‌کرد و بعد از ظهرها برای میهمانان گیتار می‌نواخت. کریس نواختن گیتار را با روش سعی و خطا، یعنی بدون هیچ نت از پیش نوشته شده‌ای یاد گرفت.کریس زبان انگلیسی و فرانسه را در کالج معروف ترینیتی در شهر دوبلین آموخت. هنگامی که وی مشغول تحصیل در کالج ترینیتی بود شروع به نوشتن آهنگهای پاپ کرد. در سال ۱۹۷۱ کریس برای پیدا کردن شغلی در موسیقی به لندن سفر کرد.کریس دی برگ فعالیت حرفه ای اش را در سال ۱۹۷۵ و با انتشار اولین آلبوم موسیقی خود به نام &#8220;در دور دستها،آن سوی دیوارهای قلعه&#8221; آغاز کرد.آلبوم های دیگر این خواننده عبارتند از:</p>
<p>قطار اسپانیایی و دیگر داستانها، انسان روی خط،به سوی روشنایی،پیروزی بزرگ، زمان بندی هم چیز است،راه آزادی،مرد قصه گو،ردپا و ناوگان ماه و قصه های دیگر.آلبوم آخر کریس برگ &#8221; ناوگان ماه و قصه های دیگر&#8221; در ماه سپتامبر منتشر شد.این آلبوم شامل ۲۴ آهنگ است که  چهار تای آن  &#8220;نریشن&#8221; میباشد.زمان این آلبوم حدود ۷۱ دقیقه است.ناوگان ماه بر اساس رمانی از نویسنده مشهور بریتانیایی به نام &#8220;مید فالکنر&#8221; تهیه شده است.کریس دی برگ که در زمان نوجوانی این رمان را بسیار دوست می داشته، مدتی قبل تصمیم می گیرد داستان آن را به صورت آلبوم موسیقی منتشر کند.</p>
<p>بالاخره بعد از چند دقیقه نصب میکروفون و کنترل صداها انجام شد.کلاکت را زدم و مصاحبه آغاز شد.</p>
<p>ابتدا کریس کمی در مورد کودکی، سابقه کاری و سختیهایی که در طول سی و شش سال کار حرفه ای کشیده بود صحبت کرد.خلاصه همه آنها در این جمله نهفته بود که خیلی به دلم نشست:</p>
<p><strong>&#8220;یک مرد،یک گیتار،یک تخیل پویا و یک همت آتشین.در مسیر رسیدن به موفقیت چاله هایی زیادی وجود دارد که من در بیشتر آنها افتاده ام.&#8221;</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p>کریس در مورد آلبوم جدیدش گفت:</p>
<p>&#8221; مدتی بود که از خواندن آهنگ ها و آلبوم های معمول خسته شده بودم.این روزها آلبوم هایی به بازار می آیند که سه یا چهار آهنگ خوب دارند و بقیه آهنگ ها پرکننده آلبوم هستند.می خواستم یک کار کاملا متفاوت انجام بدهم.ناوگان ماه و قصه های دیگر در ذهن شما مانند یک فیلم به نظر میرسد و این دقیقا چیزی است که من میخواستم.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در وب سایت رسمی کریس دی برگ و در قسمت معرفی آلبوم ناوگان ماه و قصه های دیگر نکته ای بود که نظر مرا به خود جلب کرد.آنجا نوشته بود:</p>
<p>&#8221; این آلبوم دارای موضوعات متنوعی میباشد از جمله داستانهایی در مورد لئوناردو داوینچی،از بین رفتن معصومیت کودکانه،قصه کوتاهی از اسکار وایلد،فرشته نگهبان و&#8230;<strong>و شاید عاطفی ترین قسمت این آلبوم ترانه ای است که در مورد یکی از وقایع سال ۲۰۰۹ میلادی(کشته شدن ندا آقا سلطان)  در ایران می باشد.&#8221; </strong>اما خواندن از ایران باعث ایجاد محبوبیت کریس دی برگ در بین ایرانیان نبود. شاید کریس برگ و ترانه هایش قسمت فراموش نشدنی خاطرات  نوجوانی و جوانی بسیاری از ایرانیهای یکی دو نسل گذشته را تشکیل میدهند.تقریبا از بیست سال پیش ترانه های کریس دی برگ در ایران شنیده می شدند.کریس دی برگ اولین خواننده غربی است که آلبومهایش در ایران مجوز گرفته است.جالب اینجاست که کریس تا سالها از این محبوبیت بی خبر بوده و جالب تر ازآن اینکه وقتی به او گفتیم که ترانه هایش به فارسی هم ترجمه شده ،ضمن اظهار بی اطلاعی خوشحال شد و بسیار تعجب کرد. کریس دی برگ حدود سه سال پیش سفر کوتاهی به ایران داشت و آنجا با همکاری گروه آریان آهنگی با نام نوری تا ابدیت اجرا کرد.سفر کریس به ایران از یک طرف عده ای از از هوادارانش را خوشحال و عده ای دیگر را ناراحت کرد.بسیاری از مخالفان این سفربر این باور بودند که سفر کریس به دعوت مقامهای دولتی ایران انجام گرفته بوده.شاهین نجفی خواننده رپ نیز با خواندن ترانه عمو کریس به این نارضایتی ها تا حد زیادی دامن زد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>کریس دی برگ:&#8221; موضوع اصلی کشف حقیقت است.اگر به ایران نمیرفتم، چطور ایران را میشناختم؟ و باز هم تاکید میکنم سفر من به ایران به دعوت هیچ مقام بلند پایه دولتی نبوده.میدانم عده ای هستند که معتقدند من نباید میرفتم. اما من با آنها مخالفم.من یک آدم فتنه گر نیستم.من نمیخواهم به خیابان بروم وفریاد بزنم:&#8221; به پا خیزید به پا خیزید&#8221;.نه من اینطور آدم نیستم.سفر من به ایران یک ملاقات خصوصی نبود.من معتقدم آن شخص (شاهین نجفی) عقیده خودش را دارد و من از اینکه سفرم باعث ناراحتی او شده بسیار متاسفم ولی من الان دارم با تمام ایرانیان سراسر جهان حرف میزنم و این از نتایج مستقیم آن سفر می باشد.&#8221;</p>
<p>یک هفته قبل از مصاحبه با کریس دی برگ در وب سایت بی بی سی فارسی آگهی دادیم که مخاطبانمان سوالهایی را که از کریس دی برگ دارند برایمان ارسال کنند.ایمیلهای زیادی به دستمان رسیده بود . از لابلای آنها سوالات مهم تر و مشترک تر را انتخاب کردیم و در بخش بعدی مصاحبه آنها را از کریس دی برگ پرسیدیم:</p>
<p>بهزاد بلور: بیننده ای پرسیده: آگر در ایران بودید آیا باز هم کریس دی برگ میشدید؟</p>
<p>کریس:&#8221; سوال جالبی است. احتمالا به اینجایی که الان هستم میرسیدم اما سابقه موسیقیم ممکن بود متفاوت باشد.مطمئنا کارم سخت تر میشد و شاید مجبور میشدم که کشور را ترک کنم.نه به خاطر قوانینی که وجود داشت بلکه به خاطر اینکه در مرکز موسیقی باشم.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بهزاد:در زمانی که ایران بودید گفتید که ایران امن تر از لندن و لس آنجلس است.آیا هنوز هم اینطور فکر میکنید؟</p>
<p>کریس:&#8221; من در مورد موقعیت هر روز ایران صحبت نکردم و یا در مورد اتفاقاتی که هر روز درآنجا میفتد.من در مورد راه رفتن در خیابان و احساس امنیت کردن صحبت کردم.من فقط پنج یا شش روز در ایران بودم و ازآن چیزی که من در آن مدت کوتاه دیدم این طور به نظر می آمد که جای آرامی است.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بهزاد:ترانه هایی زیادی در مورد عشق خوانده اید.شما از چه عشقی صحبت میکنید؟</p>
<p>کریس:&#8221; عشق؟ سوال پیچیده ایست.عشق چیزی است که هر کسی در موردش کمی میداند.هر کس در هر سنی ممکن است آنرا تجربه کرده باشد. من همیشه از اینکه بخواهند مرا به عنوان خواننده ه ای که فقط ترانه های عاشقانه میخواند بشناسند اجتناب کرده ام. چون اینطور نیست.من در مورد موضوعات مختلف ترانه مینویسم.&#8221;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>بهزاد: توصیه شما به افراد عاشق چیست؟</p>
<p>کریس:&#8221; هرگز بر این باور نباشید که عشق مثل یک گیاه است که در زمین بکاریدش و بروید پی کارتان.به این امید که خودش از خودش مراقبت میکند.نه آن همواره نیاز به نور خورشید و باران دارد.&#8221;</p>
<p>بهزاد: بانوی سرخ پوش در ترانه&#8221; بانوی سرخ پوش&#8221; چه کسی است؟</p>
<p>کریس:&#8221; بانوی سرخ پوش هر زنی میتواند باشد.بیشتر مردها یادشان نمی آید آخرین باری که با همسرشان یا دوست دخترشان به میهمانی رفتند او چه پوشیده بوده.به خودم گفتم قسمت رمانتیک قضیه همینجاست..یعنی آنجایی که مرد این ضعف را در خودش احساس میکند و در یک لحظه خلوت و خصوصی ازهمسرش عذر خواهی میکند.این قصه هیچ ربطی به همسرم ندارد.البته زمانی که داشتم روی بیت دوم شعر کار میکردم همسرم داخل اتاق آمد لبخند زیبایی به من زد و من هم آن کلمات راداخل ترانه گذاشتم.&#8221;</p>
<p>بهزاد: آیا شما مذهبی هستید؟</p>
<p>کریس:&#8221;بیشتر معنوی هستم. دیدگاه من در مورد مذهب این است که اگر شما دوست دارید یک خیار را عبادت کنید این به خود شما مربوط است اما عقیده تان را نباید به شخص دیگری تحمیل کنید.&#8221;</p>
<p>بهزاد: کمی در مورد آهنگ قطار اسپانیایی و بازی پوکر بین خدا و شیطان توضیح دهید.</p>
<p>کریس:&#8221; من فکر کردم اگر نبردی بین خوبی و بدی وجود داشته باشد،این نبرد فقط در آسمانها نیست بلکه در درون انسان هم این نبرد وجود دارد.گاهی وقتها بدی پیروز میشود و گا هی هم خوبی.من این قضیه را در یک بازی پوکر گنجاندم.بازی ای بین خدا و شیطان.&#8221;</p>
<p>سوالهای زیادی از کریس دی برگ داشتیم اما زمان ما بسیار کم بود.سعی کردیم به طور خلاصه بیشتر آنها را بپرسیم.چند دقیقه آخر از یک ساعت وقتی را که داشتیم به نیابت از همه دوست داران کریس دی برگ چند عکس یادگاری  با او گرفتیم.عکسهایی که شاید بسیاری از علاقه مندان کریس دی برگ در ایران آرزویش را داشته باشند.اما شاید این آرزو یک طرفه نباشد .این را از چند جمله آخر کریس دی برگ به خوبی میتوان فهمید:</p>
<p>کریس:&#8221; امیدوارم این رابطه عاشقانه تا سالهای سال ادامه داشته باشد.</p>
<p>فکر میکنم گنج بزرگ من زمانی به دست می آید که درایران کنسرت اجرا کنم.&#8221;</p>
<p>مهدی بیگی</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/265/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/265/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=265&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/12/13/%d9%85%d8%b5%d8%a7%d8%ad%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/12/img_3016.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_3016</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من و سایه</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/10/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/10/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Oct 2010 00:42:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=258</guid>
		<description><![CDATA[منم و سایمو نور مهتابی تو پنج دری منم و یه دنیا درد بی کسی، در بدری من و سایه دوتایی تکیه زدیم به پشت هم بینمون حکایت یه آشناست به اسم غم سایه آهی میکشه از ته دل به حال من جرعه الکلی میریزه ،میذاره کنار من میگه امشب تو باید می بزنی تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=258&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/10/d8aad986d987d8a7db8cdb8c.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-260" title="تنهایی" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/10/d8aad986d987d8a7db8cdb8c.jpg?w=450&#038;h=591" alt="" width="450" height="591" /></a>منم و سایمو نور مهتابی تو پنج دری<br />
منم و یه دنیا درد بی کسی، در بدری<br />
من و سایه دوتایی تکیه زدیم به پشت هم<br />
بینمون حکایت یه آشناست به اسم غم<br />
سایه آهی میکشه از ته دل به حال من<br />
جرعه الکلی میریزه ،میذاره کنار من<br />
میگه امشب تو باید می بزنی تا خرخره<br />
اونقدر مست و پاتیل شی تا غمات یادت بره<br />
سایه هر شب همینو میگه ولی خوب میدونه<br />
که همیشه دل من بعد مستی فقط اینو میخونه:<br />
مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه<br />
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه<br />
منو رها نمیکنه<br />
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/258/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=258&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/10/21/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/10/d8aad986d987d8a7db8cdb8c.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">تنهایی</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جوراب هایم کو؟</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/06/10/%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%9f/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/06/10/%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Jun 2010 18:57:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=253</guid>
		<description><![CDATA[چند روزی بود که درد گردن و پشت امانم را بریده بود.نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود.خیلی درد داشتم و نمیتوانستم گردنم را از یک اندازه ای بیشتر بچرخانم.شاید علتش بد قرارگرفتن سرم بر روی بالش هنگام خواب بود و یا فوتبال با بدن گرم نکرده.به پیشنهاد یکی از دوستان راهی مشت مال خانه ای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=253&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روزی بود که درد گردن و پشت امانم را بریده بود.نمیدانم چه بلایی سرم آمده بود.خیلی درد داشتم و نمیتوانستم گردنم را از یک اندازه ای بیشتر بچرخانم.شاید علتش بد قرارگرفتن سرم بر روی بالش هنگام خواب بود و یا فوتبال با بدن گرم نکرده.به پیشنهاد یکی از دوستان راهی مشت مال خانه ای در قلب لندن شدم.همسر دوستم مرا به آنجا راهنمایی نمود و پس از معرفی من به مسوول مشت مال خانه آنجا را ترک کرد.مردک درازی چشم تنگ با اعتماد به نفس کافی شروع به پرس و جو در مورد دردهایم کرد.بعد با انگلیسیه درب و داغانش توضیح داد که مشت مال اساسی و عمیق نیاز دارم و باید نیم ساعتی مالیده شوم.درد سراسر وجودم را می فشرد و چاره ای جز قبول نداشتم.پذیرفتم و او هم مرا به زنکی مشتمال چی مثل خودش چشم تنگ و البته جای خواهری زیبا سپرد و او مرا به داخل اتاق مشتمال رهنمون شد.وارد اتاق شدم.اتاقی کوچک با نور زردی ضعیف و تختی با یک سوراخ برای صورت در میان.ضبط صوتی هم بود.این را بعدا فهمیدم.خانم مشتمال چی مهربان چینی از من خواست که برهنه شوم.پرسیدم:&#8221; شلوارم را هم درآورم؟&#8221; جواب داد:&#8221; بله اگر میخواهی پاهایت هم مالیده شود باید در بیاوری&#8221; در را بست و رفت.لخت شدم.با عجله. پیراهن و شلوار و جوراب و ساعت.همه راکندم و روی تخت با یک شرت از نوع مدرن دراز کشیدم.دقیقه ای گذشت.مشت مال چی چند ضربتی به در نواخت و وقتی اجازه دادم داخل شد.صورتم را یک وری روی تخت گذاشته بودم.از قصد نبود.وارد نبودم .مشتمال چی که بعدا فهمیدم اسمش آلیس بود پرسید:&#8221; راحتی؟سرت را بد گذاشتی.&#8221; بعد سرم را چرخاند و به داخل سوراخ روی تخت فرو برد.دیگر هیچ چیز نمیدیدم.فقط احساس بود و بس.بو هم میشنیدم.بوی روغن مشت و مال .خوش بود.آلیس ضبط صوت را روشن کرد.موسیقی دلنواز و آرامی از نوع مدیتیشن فضای اتاق را پر کرد.کمی ریلکس شدم.احساس کردم دارد چیزی به دستانش میمالد.دل تو دلم نبود.تا حالا دست زنی اینطوری به بدنم نخورده بود.مطمئنا اولین دست مونثی که بدنم را لمس کرد دستان مامایی بود که به دنیایم آورد.من هم مزد دستش را در جا دادم.مادرم میگفت:&#8221; به دنیا که آمدی، ماما تو را روی تخت قرار داد.بعد نگاهت کرد و داشت میگفت که چه پسر نازی که تو شاشیدی به صورتش.&#8221; فکر کنم برای ماما درس عبرتی شد تا دیگر به چیز نوزاد تازه تولد شده مستقیم نگاه نکند. دست بعدی دست مادرم بود.تا سالها.نوازش ونظافت.سالهایی هم تربیت.البته پوستم که کلفت تر شد،شلنگ آب جای دستان پر مهر مادرم را گرفت.دستان دیگری هم لمسم کردند که مجال گفتنش اینجا نیست .از جمله دست پرستاری که ماتحتم را به گمان داشتن بواسیل نواخت.سرانجام انتظار به سر رسید و دستان آلیس با بدنم آشنا شد.چرب و نرم.با شانه هایم شروع کرد.اوآرام میمالید و من در حال هضم ماجرا.خیالاتی هم به سرم می آمد.از جمله اینکه بعد از این حرکت چه خواهد کرد.مالید و مالید و من فکر کردم و فکر کردم.غرق در خیال بودم که رفت سراغ گردنم.آخ&#8230;چه دردی خدای من.صدایم در نیامد.تحمل میکردم.دلم به حال خودم میسوخت.از همه طرف.با خودم گفتم دفعه بعد وقتی می آیم که درد نداشته باشم تا شاید ازموهبت مشت مال فیض بیشتری ببرم.نوبت به کمر رسید.نوک انگشتانش را روی کمرم فشار میداد.یه حالی میشدم که نگو.اما لحظاتی بعد دوبار به سراغ شانه هایم آمد.اینبار با آرنج قوس کمرم را از بالا تاپایین پیمود.چه صدایی.قیریچ و قوروچ.چند باری این مسیر را پیمود.بعد آرام آرام پشتم را مالید. صورتش به بدنم نزدیک تر شده بود چون داشت با آرنجش میمالید.نفسش به پشتم میخورد.صدای نفسش را میشنیدم.دوباره به هپروت رفتم.دشت پرگل و زیبایی بود.آلیس میدوید و من به دنبال او.گاهی بر میگشت و به من میخندید.از دستم فرار میکرد.سرعتم را بیشتر کردم و بند دامنش را گرفتم.لباسش جر خورد و افتاد زمین.خم شدم تا از زمین بلندش کنم.گل سخی کندم و به موهایش آویختم.بعد دستم را دراز کردم تا بگیرد و بلند شود.دستش را در کف دستم قرار داد.دست دیگرش را روی کمرم و قیریچ&#8230;صدای قلنج رویایم را به هم ریخت.اصلا نفهمیدم که پاهایم را هم مالانده.بعد تمام بدنم را ساتوری کرد.وقت تمام شد.کمکم کرد تا بنشینم.تشکر کردم و اسمش را پرسیم و همچنین کشور و شهرش را.از اتاق بیرون رفت و من با عجله لباس پوشیدم .اما مشکلی پیش آمده بود.جورابهایم نبودند.همه جا را گشتم.اثری از آنها نبود.آلیس برگشت و ازمن پرسید:&#8221;دنبال چه میگردی؟&#8221; گفتم:&#8221;جورابهایم.آنها را روی صندلی گذاشته بودم ولی هرچه میگردم پیدایشان نمیکنم.&#8221; کمی هم او جستجو نمود.همکار دیگرش هم به کمک آمد ولی خبری از جوراب ها نبود.با خودم گفتم شاید به خاطر بوی بد جورابهایم در زمانی که من محو خیالات بوده ام آلیس آنها را برداشته و دور انداخته.سطل آشغالی آنجا بود اما خجالت کشیدم که داخلش را نگاه کنم.مسوول مشتمال خانه پرسید:&#8221;مطمئنی که جوراب پوشیده بودی؟&#8221; بعد همگی خندیدند.خلاصه تصمیم گرفتم که دست از جستجو بردارم.پول مشتمال را دادم و خداحافظی کردم.آلیس و همکارانش زیر زیرکی میخندیدند.همین شک مرا بیشتر میکرد که کار کار خود او بوده.از مشتمال خانه بیرون آمدم اما هنوز کنجکاو بودم که بدانم چه بلایی سر جورابهایم آمده.تا ایستگاه مترو آمدم.متفکر و کمی عصبانی.داخل ایستگاه که شدم احساس کردم چیزی در خشتک شلوارم قلمبه شده.آرام آرام خشتکم را لمس کردم.بله چیزی آنجا بود.چیزی به جز چیزهای معمول .پارچه ای و دراز.ایستگاه شلوغ بود.یواشکی دستم را از پشت وارد شلوارم کردم.پایین تر و پایین تر&#8230; خودش بود.لنگه جورابم.آرام آرام به طوری که کسی متوجه نشود لنگه جوراب را از شلوارم بیرون آوردم.نوبت به لنگه دیگر رسید.این یکی کمی وارد پاچه شلوارم شده بود.اما بالاخره با جهد و پشتکار فراوان لنگه جوراب را از شلوارم درآوردم.چند لحظه ای به جورابها خیره شدم و یک مرتبه یادم آمد که جوراب هایم را قبل از مشتمال روی شلوارم گذاشته بودم و وقتی مشتمال تمام شد به خاطر اینکه هنوز کامل از خیالات بیرون نیامده بودم،شلوار و جوراب ها را همه با هم پوشیده بودم.کلی از ته دل به خودم خندیدم.چند نفری متوجه خنده ام شدند و فکر میکردند که من دیوانه ام.جوراب ها را دستم گرفته بودم و هر هر میخندیدم.تصمیم گرفتم که دفعه بعد نه فقط جوراب بلکه کیفم را هم با خودم به مشتمال خانه نبرم.خدا میداند بعد از مشتمال چه حالی داشته باشم&#8230;<a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/06/sdc16865.jpg"><img class="alignright size-large wp-image-254" title="VLUU P1200  / Samsung P1200" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/06/sdc16865.jpg?w=768&#038;h=1024" alt="" width="768" height="1024" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/253/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=253&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2010/06/10/%d8%ac%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-%da%a9%d9%88%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2010/06/sdc16865.jpg?w=768" medium="image">
			<media:title type="html">VLUU P1200  / Samsung P1200</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زیر گرفتن جوانان وطنم با ماشین</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/30/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%b4%db%8c/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/30/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%b4%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 02:44:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سروده های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=243</guid>
		<description><![CDATA[زیر کردن جوانان وطنم با ماشین زدی کشتی جوونای نازنین وطنم به خدا به غیر نفرین نمیاد از دهنم الهی زیرت بگیرن تا دیگه زیر نگیری الهی جون بکنی به مرگ آسون  نمیری میدونم الان داری رو تشکت وول  میزنی نیمتونی بخوابی خودت رو هی گول میزنی چشمات رو میبندی و صدای یک ترک میاد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=243&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/blood1.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-247" title="blood" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/blood1.jpg?w=150&#038;h=124" alt="" width="150" height="124" /></a></p>
<p>زیر کردن جوانان وطنم با ماشین</p>
<p>زدی کشتی جوونای نازنین وطنم</p>
<p>به خدا به غیر نفرین نمیاد از دهنم</p>
<p style="text-align:right;">الهی زیرت بگیرن تا دیگه زیر نگیری</p>
<p style="text-align:right;">الهی جون بکنی به مرگ آسون  نمیری</p>
<p style="text-align:right;">میدونم الان داری رو تشکت وول  میزنی</p>
<p style="text-align:right;">نیمتونی بخوابی خودت رو هی گول میزنی</p>
<p style="text-align:right;">چشمات رو میبندی و صدای یک ترک میاد</p>
<p style="text-align:right;">این صدای  خودته که داره از درک میاد</p>
<p style="text-align:right;">حیف اون جوون نبود گرفتی زیر ماشینت</p>
<p style="text-align:right;">تف به اون روی سیاهت و به دین و آیینت</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/243/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/243/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=243&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/30/%d8%b2%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%86-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%b7%d9%86%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%b4%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/blood1.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">blood</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نوشته‌ی پیشین</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 02:03:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سروده های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=234</guid>
		<description><![CDATA[دل من نمی دانم دلی یا زهر مار دست بردار از سرم ای بیقرار هر چه خوار تو شدم کافی نبود مهر من از جور تو وافی نبود هر که آمد راه دادی بی درنگ من نمی دانم تو مستی یا ملنگ وقت خردی با صفا پروردم در جوانی هی مدارا کردمت عاشقی کردی  نکردم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=234&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/chronicheartfailure2.jpg"><img class="alignright size-thumbnail wp-image-241" title="ChronicHeartFailure" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/chronicheartfailure2.jpg?w=140&#038;h=150" alt="" width="140" height="150" /></a></h1>
<h1><span style="color:#000000;">دل</span></h1>
<p>من نمی دانم دلی یا زهر مار</p>
<p>دست بردار از سرم ای بیقرار</p>
<p>هر چه خوار تو شدم کافی نبود</p>
<p>مهر من از جور تو وافی نبود</p>
<p>هر که آمد راه دادی بی درنگ</p>
<p>من نمی دانم تو مستی یا ملنگ</p>
<p>وقت خردی با صفا پروردم</p>
<p>در جوانی هی مدارا کردمت</p>
<p>عاشقی کردی  نکردم رو ترش</p>
<p>نق زدی و من همی ماندم خمش</p>
<p>از جفایت مانده ام من درشگفت</p>
<p>دست بردار از سرم پیر خرفت</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/234/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/234/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=234&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/chronicheartfailure2.jpg?w=140" medium="image">
			<media:title type="html">ChronicHeartFailure</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/227/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/227/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 01:44:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=227</guid>
		<description><![CDATA[کیک برفی - میتونم کمکتون کنم؟ - بله.من یک کیک میخوام. - چه اندازه ای باشه؟ - دقیقا نمیدونم.ولی اونقدر بزرگ باشه که 29 تا شمع روش جا بشه.بی زحمت 29 تا هم شمع بدین. کیک و شمع هارو برداشتم و از مغازه اومدم بیرون.شب سردی بود.خیابون حسابی خلوت بود.زمین یخ زده بود و پیاده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=227&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/snow_cake11.jpg"><img title="snow_cake(1)" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/snow_cake11.jpg?w=150&#038;h=99" alt="" width="150" height="99" /></a></p>
<h1><span style="color:#333333;"><strong>کیک برفی</strong></span></h1>
<p>- میتونم کمکتون کنم؟</p>
<p>- بله.من یک کیک میخوام.</p>
<p>- چه اندازه ای باشه؟</p>
<p>- دقیقا نمیدونم.ولی اونقدر بزرگ باشه که 29 تا شمع روش جا بشه.بی زحمت 29 تا هم شمع بدین.</p>
<p>کیک و شمع هارو برداشتم و از مغازه اومدم بیرون.شب سردی بود.خیابون حسابی خلوت بود.زمین یخ زده بود و پیاده رو حسابی سر بود.آروم آروم قدم هامو رو زمین جفت و جور میکردم که لیز نخورم.چند متری راه نرفته بودم که یهو پام رو یخها سر خورد و نقش زمین شدم.برای چند ثانیه ای گیج بودم و همونجا دراز کشیده بودم.هیچ کس از اونجا رد نمیشد.آروم سرم رو آوردم بالا و یه نگاهی به دور و برم انداختم.کیکه له شده بود اما شمع ها سالم بودن.آروم آروم خودم رو تکون دادم.کمر و باسنم حسابی ضربه دیده بود.انگشت وسط دست راستم هم حسابی درد میکرد .فکر کنم در رفته بود.دونه دونه شمع ها رو از روی زمین جمع کردم و رفتم گوشه پیاده رو نشستم.نمیدونم چرا ولی یهویی بغض گلوم رو گرفت و زدم زیر گریه.احساس تنهایی تمام وجودم رو پر کرده بود.چند دقیقه ای همونجا رو زمین نشستم و آروم آروم اشک ریختم.دلم نمیخواست از جام بلند بشم.دلم نمیخواست برم خونه.با خودم میگفتم&#8221;:میخوای بری خونه که چی بشه؟انتظار بکشی که صبح بشه و دوباره از خونه بیای بیرون؟&#8221; تصمیم گرفتم که همونجا بشینم و تولدم رو تو خیابون جشن بگیرم.اما کیکم داغون شده بود.یه مرتبه یه فکری به کلم زد.با برفهای دور و برم یه کیک برفی درست کردم..کیک برفی که آماده شد روش با انگشت داغونم نوشتم:&#8221;درب وداغون تولدت مبارک&#8221;.بعد دونه دونه شمع ها رو چیدم روش.فندکم رو از جیبم آوردم بیرون و آروم آروم شروع کردم به روشن کردن شمع ها.اولین شمع رو که روشن کردم یه کودک یک ساله رو توش دیدم.یه پسر بچه با نمک با چشمهایی مثل سنجاب.همش نیشش باز بود.همونطور بهم میخندید.بعد یه دختر سه چهار ساله رو دیدم که دست میزد و بلند بلند فریاد میزد:&#8221;مامان مهدی میخنده&#8221;.و پسر بچه با شنیدن صدای دختر به شوق میومد و بلندتر و بلندتر میخندید.آز شوقم با عجله شمع دوم رو روشن کردم.به شعله شمع خیره شدم.چیزی نمیدیدم.کمی جلوتر اومدم اما چیزی دیده نمیشد.شمع سوم رو روشن کردم.چیزی نمیدیدم.شمع چهارم&#8230;پنجم &#8230;ششم&#8230;شمع هفتم رو که روشن کردم پسر بچه ای رو دیدم که روپوش مدرسه ای خاکستری پوشیده بود.اما تو مدرسه نبود.انگار نگران بود.داشت مردی رو تعقیب میکرد.مرد وارد یه ساختمون شد.پسرک پشت دیوار قایم شد.بعد آروم آروم رفت داخل ساختمون. ازپله ها بالا رفت.رسید جلوی در یه آپارتمان.نگاهی به کفشهای جلوی در انداخت.بعد یک جفت از اونها رو که به نظر کفش مردانه میومد برداشت و پاگذاشت به فرار و تو شعله شمع گم شد.شمع هشتم رو روشن کردم.چیزی نبود.تو شعله شمع نهم همون پسر بچه رو دیدم.گریه میکرد.از مدرسه میترسید.دلش میخواست زودتر بره خونه.بچه های دیگه باهاش بازی نمیکردن.نشسته بود ته کلاس با  یه کله کچل.شمع دهم رو آتیش زدم..یازدهم&#8230;دوازدهم&#8230;سیزدهم.تو شعله سیزدهمی دیدم داشت کار میکرد.تو یه مغازه کوچیک.انگار شاگرد بود.یهویی اوستاش بهش یه پس گردنی زد و شروع کرد به داد و بیداد.دلم سوخت.رفتم سراغ شمع چهاردهم&#8230;پانزدهم&#8230;شانزدهم&#8230;هفدهم&#8230;هجدهم&#8230;.نوز&#8230;بیست و هشتم&#8230;بیست ونهم.تو پانزده تای آخر چیزایی دیدم که نگم بهتره.فقط بعد از روشن کردن تمام شمع ها همگی باهم تا نیمه شب اشک ریختیم و بیست و نه سال درد و غصه رو یه جا گریه کردیم.گریه شمع ها تموم شد اما من هنوز گریه میکردم.وقت خوردن کیک بود.با انگشت داغونم از وسط کیک برفی رو بریدم.یه قاچ بزرگ برداشتم و گذاشتم تو دهنم.شروع کردم به جویدن و بلعیدن و گریستن.تمام کیک برفی رو به همراه اشکهام خوردم.دلم حسابی خنک شد.گریمم بند اومد.احساس سبکی میکردم .یواش یواش از جام بلند شدم و لنگ لنگون به سمت خونه به راه افتادم.باز باید منتظر میشدم که صبح بشه و از خونه بیام بیرون.خدا کنه زودتر صبح بشه.خداکنه&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/227/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=227&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/12/25/227/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/12/snow_cake11.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">snow_cake(1)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در فیس بوک چه میگذرد؟ پست چهاردهم تا سی و یکم</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 14:31:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=225</guid>
		<description><![CDATA[و ادامه میدیم با پست چهاردهم: خانم الف-الف  یه ویدیو گذاشته به نام &#8220;کیس&#8221; یا بوسه که روایت دو زن و دو مرد ایرانی در یک کوپه قطاره.قطار وارد تونل میشه و یک صدای بوسه میاد و بلافاصله صدای یه سیلی. بعد قطار از تونل بیرون میاد و هرکدوم از این چهار نفر در مورد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=225&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3></h3>
<h3><img title="facebook" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/facebook1.jpg?w=150&#038;h=56" alt="facebook" width="150" height="56" /></h3>
<h3>و ادامه میدیم با</h3>
<h3>پست چهاردهم:</h3>
<h3>خانم الف-الف  یه ویدیو گذاشته به نام &#8220;کیس&#8221; یا بوسه که روایت دو زن و دو مرد ایرانی در یک کوپه قطاره.قطار وارد تونل میشه و یک صدای بوسه میاد و بلافاصله صدای یه سیلی. بعد قطار از تونل بیرون میاد و هرکدوم از این چهار نفر در مورد اتفاق افتاده در ذهنشون حرف میزنند.آخرش معلوم میشه که کسی کسی رو ماچ نکرده.یه نفر دست خودشو ماچ کرده و زده تو گوش اون یکی.</h3>
<h3>خود خانم الف گفته عالیه.منم میگم عالی بود.هفت نفره دیگه هم دوست داشتن.</h3>
<h3>پست پانزدهم:</h3>
<h3>ساعت 10:11 صبح.آقای پ-ج یه خبر خارجکی گذاشته.اما اونقدر مبهمه که من چیزی نفهمیدم.یه نفر هم به خارجکی یه کامنت براش گذاشته به این مضمون که خبر تازه ای برای ما نیست مارو 30 ساله دارن میکشن و تازه غرب یه خوردشو فهمیده تازه یه خورده.</h3>
<h3>پست شانزدهم:</h3>
<h3>همون آقای پ-ج اما اینبار واضح تر در مورد دیگو مارادونا: دلم براش میسوزه چون آرژانتین دوباره باخت.جالب تر از خود خبر نظر زیرشه:&#8221; بعضی از بازیکنان فوتبال هر قدر هم که خوب باشن نمیتونن مدیریت کنن.در واقع بیشتر بازیکنان سابق فوتبال اصلا مدیران خوبی نیستند.&#8221; یه کم جای بحث داره. اما من چون اهل فوتبال نیستم راجع به این نظر نمیدن.شاید بازیکنانی هم باشن که مدیریت خوبی داشته باشن.</h3>
<h3>پست هفدهم:</h3>
<h3>خانم ه-میم گفته :&#8221; به راه پرستاره میکشانیم فراتر از ستاره می نشانیم&#8221; و بعدش هم حدود بیست ویک عدد نقطه گذاشته و من فکر میکنم این یعنی دلش پر از حرفاییه که نمیتونه با کلمات بیانشون کنه.ولی منظورش چیه؟راه پرستاره کجاست؟فراتر از ستاره یعنی چی؟به هر حال حس خوبی میده.هر چی که هست میری اون بالا بالا ها حتی فراتر از ستاره ها.</h3>
<h3>پست هجدهم:</h3>
<h3>آقای ز-ن با اون عکس مثل دیوش که یه چشمش رو داده بالا و یکیشم پایینه یه عکس عاشقانه گذاشته از یک میمون که یه کبوترو بغل کرده.کاملا رمانتیکه.هفت نفر این عکس رو دوست داشتن و هشت نفر هم زیرش نظر دادن مثلا یکی گفته:&#8221;دلمان از این حیوانات میخواهد برادر&#8230;از انسانیت نداشته که خیری ندیدیم&#8230;عالی بود&#8221;</h3>
<h3>احتمالا ایم میمون به این ضرب المثل توجه نکرده:&#8221;کبوتر با کبوتر باز با باز    کند همجنس با همجنس پرواز&#8221; و خواسته که ساختارشکنی بکنه.البته اینجا جنسیتت هیچ کدوم از این دو حیوان مشخص نیست.اگه هر دو از یک جنسیت باشند که دیگه اینها ره صد ساله ای رو که انسانها طی کرده اند یک شبه رفته اند.حالا کفترا و میمونای دیگه چی میگن!نکنه حیوونای دیگه از این عکس الگو برداری کنن.فکر کن یه فیل با یه مورچه اونم از یک جنسیت عاشق هم بشن&#8230;</h3>
<h3>پست نوزدهم:</h3>
<h3>دوباره خانم ه- میم ویدیویی در مورد موج سبزهنرمند ایران گذاشته.</h3>
<h3>پست بیستم:</h3>
<h3>ساعت 12:08  آقای الف- شین به یه زبونیکه  فکر میکنم رمانیایی یا مالدیوی باشی یه جمله نوشته که به نظر میاد سلام کرده باشه به اهالیه مالدیو . یه خانمی هم که جای خواهری خیلی خوشگله البته با بیکینی اینطور به نظر میرسه گفته هورااااااااااا</h3>
<h3>پست بیست و یکم:</h3>
<h3>آقای الف – دال از همه کسانیکه برای تولدش اومده بودن تشکر کرده و گفته که فردا شب هم مجلسی در مکان پستو برگذار خواهد شد.یکی هم گفته :&#8221; من این مکان پستورو خیلی دوست دارم&#8221; یاد اون ترانه داریوش میفتم که میگه:&#8221; عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد..نور را در پستوی خانه نهان باید کرد&#8230;&#8221; این مراسم چیه که باید در پستو انجام بشه.ای خدا&#8230;</h3>
<h3>پست بیست و دوم:</h3>
<h3>آقای شین-میم میگه&#8221; همه چیز تموم شد.مهندسیه مکانیک از دانشگاه خواجه نصیر.عملیات انجام شد.از همه به خاطر حمایت هاشون در تمام مدت سال ممنونم.&#8221; البته اینها رو به انگلیسی نوشته بود.و زیرش هم دونفر تبریک گفتن. من هم بهت تبریک میگم.من درس رو خیلی دوست دارم البته خودم موفق نشدم تحصیلات عالیه داشته باشم.شاید هم هنوز دیر نباشه.</h3>
<h3>پست بیست و سوم:</h3>
<h3>آقای نون-شین که به نظر میاد خیلی حشری شده یک عکس از حالت سکس به صورت داگی استایل یا سکس به حالت سگی گذاشته و یک سوال:&#8221; کدام حالت سکسی برای شما مناسب تر است؟&#8221; انصافا عکسه تحریک کنندس. و من حتی صداشو میشنوم.حالم بد شد بابا این چیه اینجا میذاری؟&#8230;.شوخی میکنم.اتفاقا خوبه که بشه انقدر آزاد در مورد یکی از بزرگترین و سازنده ترین نیازهای انسانی صحبت کرد.کاشکی یه روزی بشه که در مورد سکس هم مثل بقیه مسائل بی پرده و بدون خجالت و سانسور صحبت کرد.بسیاری از مشکلات جوانان ناشی از همین مساله سکسه.عدم ارضای مناسب نیاز جنسی.عدم وجود بسترهای لازم برای ازدواج جوانان-ازدواج های بدون مشاوره و راهنمایی-بی تجربگی سکسی- نمیدونم این چیزاییکه دارم میگم به سکس ربط داره یا نه.فکر کنم به زودی یه مقاله در این مورد بنویسم.خونم به جوش اومده.. دو نفر این استایل رو دوست داشتن.هر دوشونم پسر بودن.متاسفانه.</h3>
<h3>پست بیست و چهارم:</h3>
<h3>آقا یا خانم الف الف یک فراخوان برای شرکت در مراسم روز قدس و اتحاد داده و گفته دیکتاتورها در حال برنامه ریزی برای سرکوب مردم هستند.</h3>
<h3>پست بیست و پنجم:</h3>
<h3>همون آقای گربه سیاه</h3>
<h3>یه ویدیو کلیپ از رضا صادقی خواننده گذاشته با اسم چشم چشم دو ابرو.و گفته که چه خوبه که هنوز من و تو بچه ایم و با هم میخونیم چشم چشم دو ابرو.</h3>
<h3>پست بیست و ششم:</h3>
<h3>چقدر تو این ساعت ترافیکه.آقای الف – ه به زبان فرانسه یه جمله نوشته و مربوطه به معرفی یه صفحه در خبرگزاری فرانسه بیست و چهار</h3>
<h3>پست بیست و هفتم:</h3>
<h3>همون آقای سکسی اینبار پرسیده: تولد شما چی به شما میگه؟</h3>
<h3>یه مقاله هم زیرش گذاشته که یک تست هم هست.از جمله نتایج این تست برای این آقا سکسی بودن و خجالتی بودن و رازگونه بودنه.</h3>
<h3>پست بیست و هشتم:</h3>
<h3>ساعت 12:46 آقای الف- الف یه ویدیوی علمی در مورد کهکشانها گذاشته.این ویدیو به زبان انگلیسیه ولی خیلی جالب و آموزندس.</h3>
<h3>پست بیست و نهم:</h3>
<h3>آقای الف – میم یه مقاله از روزآنلاین گذاشته در مورد شعری از هادی خرسندی چرا بلوار ایرج میرزای مشهد تغییر نام یافت</h3>
<h3>پست سیم:</h3>
<h3>ساعت 12:54</h3>
<h3>آقای ف-جیم به انگلیسی پرسیده:&#8221;آیا متوجه تکست باکس بزرگتر در صفحه اصلیه گوگل شدین؟</h3>
<h3>من رفتم تو صفحه گوگل ولی چیزی نفهمید</h3>
<h3>پست سی و یکم:</h3>
<h3>آقایی کلاه به سر با گلی قرمز در گوشه کلاه به نام ب-ب  خبر از وضعیت این روزها داده و گفته:&#8221;چسبندگی به آرامش تخت بالاتر از میزان کشش به واقعیات تلخ.مصیبتها تمومی نداره.بد اندر بد اندر بد.داستانهای ترسناک دستگیری و مرگ-پلکهای سنگین و لبخندهای سرفه دار.فرار از کوچه و محل کار و چپیدن دوباره پشت در قفل خونه وقایم شدن روی تخت!این هم وضعیت امروزم&#8221;</h3>
<h3>چهارده نفر اینو دوست داشتن و 27 نفر هم نظر دادن.به نظر میاد این آدم خیلی حبوب باشه. فکر کنم اگه حتی سرفه هم کنه تعداد زیادی اینو دوست داشته باشن و تعداد زیاد دیگری هم در مورد اون نظر بدن.اما من احساس میکنم این آقا گاهی وقتا مجبوره بنویسه.مخصوصا در مورد یک سری اتفاقات خاص سیاسی در ایران.چون اگه ننویسه بهش میگن بی خیال –بی تفاوت و ممکنه محبوبیتش رو از دست بده.شاید هم من اشتباه میکنم و این اقا دوست داره  و خودش مینویسه.ولی واقعا سخته که محبوب باشی .ولی من یه چیزی رو توی این متن نفهمیدم و اون چپیدن پشت در قفل خونه بود.»گه قفل خونه هم در داره؟ شاید منظورش پشت قفل در خونه بوده.به هر حال محبوبیت این چیزارو هم داره دیگه.</h3>
<h3>تازه رسیدیم به ساعت یک بعد از ظهر.هنوز تا ساعت دوازده شب خیلی راهه.میرم یه کم استراحت میکنم.بر میگردم.</h3>
<h3>ادامه داره&#8230;</h3>
<h3></h3>
<p align="right">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/225/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/225/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=225&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/12/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f-%d9%be%d8%b3%d8%aa-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%af%d9%87%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/facebook1.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">facebook</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در فیس بوک چه میگذرد؟</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/11/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/11/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 01:52:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=220</guid>
		<description><![CDATA[در فیس بوک چه میگذرد؟ تحلیل 24 ساعت فیس بوک بازی اول از همه کل فیس بوک بازیهایی که هم گروههای من و دوستانم در فیس بوک انجام دادن رو بیان میکنم و بعد یه نتیجه گیری تا دستم بیاد تو فیس بوک چه خبره. الان ساعت درست دوازده شبه.به بیست و چهار ساعت قبل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=220&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h3>در فیس بوک چه میگذرد؟</h3>
<h3><img title="facebook" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/facebook1.jpg?w=150&#038;h=56" alt="facebook" width="150" height="56" /></h3>
<h3>تحلیل 24 ساعت فیس بوک بازی</h3>
<h3>اول از همه کل فیس بوک بازیهایی که هم گروههای من و دوستانم در فیس بوک انجام دادن رو بیان میکنم و بعد یه نتیجه گیری تا دستم بیاد تو فیس بوک چه خبره.</h3>
<h3>الان ساعت درست دوازده شبه.به بیست و چهار ساعت قبل بر میگردم و پست های مختلف رو بررسی میکنم.</h3>
<h3>پست اول:</h3>
<h3>که در صفحه میبینم رویه آقایی به نام الف-ه گذاشته.دقیقا سر ساعت دوازده .یه دعوت عمومی برای پیوستن به یک گروه مطالعاتی در مورد رسانه.زیر پست یه خانمی به نام میم-الف نظر داره و گفته:&#8221; سلام خوش اومدی الف جان&#8221; که اصلا ربطی به محتوای پست نداره.پست اول چون نهد معمار کج تا سریا..صریا&#8230;ثریا&#8230;نمیدونم بگذریم&#8230;</h3>
<h3>پست دوم :</h3>
<h3>یک ربع بعد یعنی در ساعت 12:15 یه آقایی سبزپوش به نام نون-سین یه لینک هنری گذاشته در مورد جشنواره فیلم ونیز . خانم شیرین نشاط که ایشون هم لباس سبز پوشیده و انگشتانش را به نشانه پیروزی بالا گرفته.احتمالا آقای نون از این کار خانم نشاط به وجد اومده و این پست رو گذاشته.خودش هم اظهار کرده که این لینک رو دوست داره و زیرش هم نظر داده.یکی هم از نظر آقای نون خوشش اومده و گفته:&#8221; هاهاهاهاها&#8230;&#8221;</h3>
<h3>پست سوم:</h3>
<h3>در ساعت 12:42 یه آقایی که عکش رو قرمز کرده صحبت از فیدبک در مورد یکی از آثار تلویزیونی خودش میکنه و از کسانیکه در مورد کارش نظر دادن تشکر میکنه.زیرش یه آقایی بلافاصله ادعا میکنه که اون اثر تلویزیونی فکر اون بوده و آقای عکس قرمزی از ایده اون استفاده کرده.آقای عکس قرمزی اظهار بی اطلاعی میکنه و کارشون بالا میگیره.اما بالاخره با هم کنار میان و بعد از یه عالمه تعارف تیکه پاره کردن جنجال میخوابه. بذار ببینم این آقای عکس قرمزی چقدر شبیه خودمه.ای بابا این که خودمم&#8230;</h3>
<h3>پست چهارم:</h3>
<h3>خانم لام –خ یه پست سیاسی گذاشته به این مظمون که کشته شدگان بیگناه حوادث بعد از انتخابات ایران هرگز فراموش نخواهند شد.کسی نظری نداده.احتمالا اونوقت شب همه خواب بودن یا حال حرفهای سیاسی رو نداشتن.یا شاید هم سکوت نشانه تایید ه.گاهی وقت ها سکوت خیلی حرفها میزنه.بهتره من هم سکوت کنم.</h3>
<h3>پست پنجم:</h3>
<h3>آقای ف-م عکسی از یک مکان گذاشته و گفته:&#8221;آنجا دارد فراموش میشود&#8221;</h3>
<h3>احتمالا نگران فراموشی اون مکان بوده.مکان سرسبز و قشنگیه.خدا نکنه فراموش بشه.فکر کنم باید از روش پست چهارم استفاده بشه.</h3>
<h3>پست ششم:</h3>
<h3>خانم ر-نون که فکر کنم ااز عصبانیت لبریز شده بوده اون لحظه گفته:</h3>
<h3>اگه هوا روشن تر بود،میدیدی که دست هام تشنه ی انقامند! یکم دیرتر کوتاه بیا.بزار از خاک که سیراب شدند و آرام،آنوقت به تو هم خواهم رسید.</h3>
<h3>البته بلا فاصله خودش زیرش گفته: انقامند=انتقامند (اشتباه تایپی)</h3>
<h3>خیلی خطرناکه حسن.آدم پشم و پیلش میریزه.بهتره تا هوا روشن تر نشده و دستهای انتقام به گردن ما نرسیده بریم سراغ پست بعد.</h3>
<h3>پست هفتم:</h3>
<h3>خانم ت-الف با گذاشتن عکس انگشت شصت که حالا غربی تفسیرش کنیم یا شرقی گفته که باانجام احتمالا یک بازی به نام &#8220;مافیا وارز &#8220;به یک عنوان جالب به نام &#8220;دیپندبل&#8221; دست پیدا کرده.کسی نظر نداده چون شاید کسی نمیدونه چیه.حالا معنی عکش شصت دست رو فهمیدم.باید غربی تفسیرش کنیم: یعنی موفقیت.</h3>
<h3>پست هشتم:</h3>
<h3>در ساعت 4:30 بامداد که به نظر میرسه این ور آبیا همشون خوابن یه آقایی به نام میم-میم که عکس یه گربه سیاه رو هم برای خودش در نظر گرفته گفته:</h3>
<h3>اگه هر روز و هر شب هزار بار به تو بهترین و زیباترین موجود جهان به تو که خود خود منی همزاد منی و به من کمک کردی و میکنی تا از تاریک ترین شبهای زندگیم عبور کنم این بهترین هدیه جهان را هدیه کنم باز کم خواهد بود.</h3>
<h3>زیرشم یه موزیک ویدیو از لئونارد کوئن گذاشته.حدس بزنین چی؟&#8221; دنس می تو دی انداو لاو &#8220;تا ته عشق با من برقص.وای که چه رمانتیک.کاش من جای طرف بودم.ای ول بابا.ولی یه چیزی.آیا بعد از عبور از تاریک ترین شبهای زندگی باز هم بهترین هدیه های جهان را به ایشون هدیه خواهید داد؟</h3>
<h3>پست نهم:</h3>
<h3>آقای الف-ق با اون کلاه کجش و ژست لوطیش یه انیمیشن گذاشته که حکایت از جداییه دو تا اختاپوس میکنه.اختاپوس نر به دنبال نجات اختاپوس ماده.اکشن و بزن بزنم توش داره.یاد فیلم فارسی های قدیمی افتادم.فردین- بهروز وثوقی-ناصر ملک مطیعی.ای ول بابا.این رفیقمون لوطی گری رو از نوع مدرنش دوست داره.عشق اختاپوسی رو عشقه.</h3>
<h3>پست دهم:</h3>
<h3>ساعت 6:21 صبح.اونور آبیا بیدار شدن اما اینور آبیا هنوز خوابن.بذار بیبینیم اونور آب چه خبره:</h3>
<h3>آقا یا خانم الف –الف با عکس سبز میر حسین موسوی میگه:با وجود دستگیریهای گسترده وتهدیدات وزیر نورسیده دیشب بانگ الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران وسیعتر از شبهای گذشته در فضای منطقه طنین انداز شد.</h3>
<h3>عجب!پس دوباره داره یه خبرایی میشه.این الله اکبر عجب شعاریه.دوباره اونور آب صبح شده و خبرهای شب گذشته داره نوشته میشه.مثل اینکه اونور آبیا شب رو دوست ندارن.فکر کنم دنبال نور میگردن .شب رفتنیه&#8230; ما هم بریم سراغ  پست بعد.</h3>
<h3>پست یازدهم:</h3>
<h3>آقای الف-ب یه ویدیو از یه مسابقه استعداد گذاشته.که من هر چی کلیک کردم باز نشد.احتمالا استعدادش رو ندارم.</h3>
<h3>پست دوازدهم:</h3>
<h3>آقای میم –خ که عکس بچگیاشو گذاشته یه شعر کردی نوشته که من معنیشو نمیفهمم.کاشکی یه کم کردی بلد بودم.بذار زیر پستش ازش بخوام که معنیشو برام بفرسته&#8230;.متاسفانه هر کاری کردم نتونستم درخواستمو براش پست کنم.گاهی وقت ها این اشکالات تو فیس بوک پیش میاد.</h3>
<h3>پست سیزدهم:</h3>
<h3>ساعت 8:53  آقای الف-الف-ف که به نظر میاد از افغانستان باشه.یه مطلب جالب در مورد انتخابات افغانستان نوشته.با این عنوان که جامعه بین الملل که من فکر میکنم منظورش همون ناظران بین المللی انتخابات افغانستان بوده دچار قومیت گرایی شده است.آقای الف اضافه کرده که این ناظران اومده بودند افغانستان که از قومیت گرایی جلوگیری کنن اما خودشون دچار این مشکل شدن.قومیت گرایی یعنی پارتی بازی یعنی هوای هم قبیله ای رو بیشتر داشتن.یعنی صبح که همه تو صف طویل نون بربری واستادن و دارن تو سرما میلرزن یه نفر بره از در پشتی دو تا بربری خاش خاشی بگیره و بعدشم بیاد از روبروی صف نیش خند زنان رد بشه بره هیچ کس هم نتونه بهش حرف بزنه.چرا چون شاطر همشهریشه.حرف بزنی نون تموم میشه.</h3>
<h3>یکی نظر داده و گفته :&#8221; این گپت از همه بهتره&#8221; گپ به زبون افغانی یعنی صحبت.</h3>
<h3>گپی نیست .</h3>
<h3>فعلا خوابم گرفته.برای امشب بسه.ادامه تفسیر فردا شب&#8230;</h3>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/220/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/220/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=220&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/11/%d8%af%d8%b1-%d9%81%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d9%88%da%a9-%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/facebook1.jpg?w=150" medium="image">
			<media:title type="html">facebook</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چوپان دروغگو</title>
		<link>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/02/%da%86%d9%88%d9%be%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba%da%af%d9%88/</link>
		<comments>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/02/%da%86%d9%88%d9%be%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba%da%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 00:51:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهدی بیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masterbeigi.wordpress.com/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[چوپان دروغگو قسمت اول یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون  یه مشت فرشته و یه چند میلیون یا بیشتر آدم و یه چند تا سیاره وستاره و اینها هم بود.روی زمین خدا توی ده شلمرود یه چوپانی بود به نام ریزعلی خواجوی.ریزعلی همراه با زنش کوکب خانوم و پسرش حسن کچل ودخترش حنا توی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=213&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">
<p align="right">
<p align="right"><img class="alignnone size-full wp-image-214" title="23tino4" src="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/23tino41.jpg?w=450&#038;h=296" alt="23tino4" width="450" height="296" /></p>
<p align="right">چوپان دروغگو</p>
<p align="right">قسمت اول</p>
<p align="right">یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون  یه مشت فرشته و یه چند میلیون یا بیشتر آدم و یه چند تا سیاره وستاره و اینها هم بود.روی زمین خدا توی ده شلمرود یه چوپانی بود به نام ریزعلی خواجوی.ریزعلی همراه با زنش کوکب خانوم و پسرش حسن کچل ودخترش حنا توی مزرعه زندگی میکردند. پدر بزگ پیر اونها آقای ژپتو به همراه زنش خاله ریزه هم در اتاق زیر شیروانی منزل اونها زندگی میکردند.روزگارشون بد نبود.لقمه نانی داشتند و خرده هوشی و سر سوزن ذوقی. علاوه بر خانواده خواجوی تعدادی حیوان هم در مزرعه زندگی می کردند.از جمله کره الاغ کدخدا که اکثرا یورتمه میرفت تو کوچه ها.یه سگ هم داشتند که با اینکه پاهاش کوتاه بود ولی صداش میزدند &#8220;بوش وگ&#8221;. یه گربه چاق و چله هم به نام مخمل اونجا زندگی میکرد که همیشه مشغول دعوا با یه موش ناقلا به نام جری بود.ریزعلی هر روز صبح زود با سگش بوش وگ گله گوسفندانشون رو برای چرا به نزدیک ده بالایی یعنی برره میبردند.یکی از این روزها ریزعلی زیر درخت آلبالو دستمالشو پهن کرده بود ونشسته بود و داشت برای گوسفنداش ساکسیفون میزد.چند ساعتی گذشت .ریزعلی که تمام قطعات بتهون رو نواخته بود حوصله اش سر رفت و شروع کرد به وررفتن با موبایلش.همینطور که داشت اس ام اس هاشو چک میکرد رسید به یه جوکی که یکی از دوستاش به نام حمید ماهی صفت براش فرستاده بود.جکه این بود:&#8221;تهرانیه زنگ میزنه به مادر زنش میگه :&#8221;چطوری مادرزن؟&#8221; مادر زنش جواب میده:&#8221;اوا مادر حالمو نپرس که دارم میمیرم.&#8221; تهرانیه میگه:&#8221;خوب پس مزاحمت نمیشم مادر ادامه بده&#8221; و گوشی رو میذاره.&#8221; ریزعلی یه خنده ای تو دلش میکنه و با خودش میگه:&#8221; کاش من جای تهرانیه بودم.&#8221; هنوز تا غروب آفتاب زمان زیادی مونده بود و ریزعلی خیلی کلافه شده بود.یه دفعه یه فکری به سرش میزنه.گوشی موبایلشو ور میداره و برای صمد پسر ننه آقا یه اس ام اس میزنه به این مظمون:&#8221; آهای صمد. ببخشید صمد آقا آب دستته یا دستت بنده دوست دخترت لیلاس بذار زمین و برو به گروهبان گارسیا بگو که یه گرگ به نام سفیدبرفی به گله من حمله کرده .زودتر همتون بیاین کمک.تا شما برسین من یه اس ام اس هم به رابین هود میزنم.دکمه سند رو میزنه و منتظر میشه.</p>
<p align="right">تا ریزعلی منتظر جواب  اس ام اسش میشه با هم یه سری میزنیم به ده شلمرود&#8230;</p>
<p align="right">ادامه داستان در قسمت دوم&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/masterbeigi.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/masterbeigi.wordpress.com/213/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=masterbeigi.wordpress.com&amp;blog=4986279&amp;post=213&amp;subd=masterbeigi&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masterbeigi.wordpress.com/2009/09/02/%da%86%d9%88%d9%be%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%88%d8%ba%da%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7dd565abddcb69007d2d6da51c06c395?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">masterbeigi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://masterbeigi.files.wordpress.com/2009/09/23tino41.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">23tino4</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
