بایگانی برچسب‌ها: ختنه

معامله

استاندارد

IMG_0077

معامله

تا آن زمان همچین جنایتی ندیده بودم. درست جلوی چشمان معصوممان می خواستند سرش را ببرند.همگی از ترس سکوت کرده بودیم. فقط صدای گریه دایی احمد می آمد:» نبرید! نبرید! تو رو خدا نبرید! «

سر سوزنی از ترحم در صورت جلادها دیده نمی شد. یکیشان محکم طفلکی را نگه داشته بود و دیگری تیغ در دست، سر و گردنش را بر انداز می کرد. انگار می خواست ببیند از کجا ببرد بهتر است. برق تیغ چشمان همه مان را خیره کرده بود. جلاد تیغ را روی گردن بیچاره گذاشت. یکی از بچه ها از ترس دوید بیرون اتاق. پسر خاله حسین هم دو دستی صورت خودش را پوشاند.از ترس دهانم خشک شده بود. جلاد چرخی به تیغ داد. پسرخاله فریدون لب هایش را گاز گرفت. همین که تیغ را بلند کرد جلاد دوم گفت:» آقای دکتر دست نگهدارید! آمپول نمی زنید مگه؟»

 آقای دکتر نگاهی به دایی احمدم کرد و گفت:» چرا می زنم.از بس که این بچه داد و بیداد می کنه ، حواسم پرت شد.»

 بعد دستی به سر دایی احمد کشید و با مهربانی به او گفت:» احمد جان! پسرم آروم باش! اگه تکون بخوری دردش بیشتر می شه ها. نترس گلم. سریع تموم میشه.»

 اما  دایی احمد گوشش به این حرفها بدهکار نبود و بی امان گریه و زاری می کرد. دستم را دراز کردم و آرام دستش را گرفتم. نگاهم به نگاهش افتاد. با دیدن اشکهایش بغضم گرفت. با چشمانش با من حرف می زد.ا نگار می گفت: » مهدی جان! نجاتم بده. یه کاری بکن . دارن داییتو آش و لاش می کنن.»

اما  کاری از دستم برایش بر نمی آمد. بهترین دوستم، همبازی کودکیم، شریک تمام شیطنت هایم، رفیق خنده ها و گریه هایم را داشتند ختنه می کردند. بغض گلویم را گرفته بود. می خواستم منفجر شوم.هر دو هفت ساله بودیم. دایی احمد دو ماه از من بزرگتر بود. اختلاف سنی مان کم بود اما  من به احترام همان دوماه، دایی صدایش می کردم. هر چند که احمد گاهی همان دو ماه بزرگتر بودنش را بر سرم می کوبید و از آن به عنوان یک امتیاز استفاده می کرد. اما حالا دیگر بزرگی و کوچکی مطرح نبود. صحبت تیغ تیز و آمپول و چوچول بیچاره دایی در میان بود.

دکتر آمپول بزرگی را از جعبه درآورد.سرش را شکست و محتویاتش را داخل سرنگ کشید. رو به همکارش کرد و گفت:» علی پور محکم نگهش دار»

دایی احمد با دیدن سرنگ داد و هوارش به هوا بلند شد و به جنب و جوش افتاد. لگد بود که نثارآقای علی پور می کرد. بچه بود اما زور زیادی داشت. از بس که بابا بزرگم به او کله پاچه خورانده بود. یادم می آید هر موقع که از تهران به دامغان و به خانه بابا بزرگم می رفتیم عزا می گرفتیم. مشتی حسن آقا، بابا بزرگم، روز اول به بازار می رفت و هفت و هشت دست کله پاچه می خرید. همان روز با مادرم همه را روی اجاق کز می دادند و پاک می کردند. بعد همه کله پاچه ها را داخل فریزر می گذاشتند.هر روز صبح زود مادرم از خواب بیدار می شد و یک دست کله پاچه بار می گذاشت.از دست بابا بزرگم هم  کسی خواب نداشت.اذان صبح بیدار می شد و بلند بلند نماز می خواند.الله اکبرش آنقدر غلیظ بود که من «الله اخبر» می شنیدم.خلاصه ما را هم بلند می کرد که نماز بخوانیم. بعد از نمار دیگر از خواب خبری نبود. من و احمد باید برای خرید نان به نانوایی می رفتیم.خاله های  دیگرم هم اغلب آنجا بودند. پسرخاله کوچکم حسین هم گاهی با ما می آمد تا تمرین مرد شدن بکند.خلاصه بعد از یکی دو ساعت صف ایستادن نفری ده پانزده تا نان می خریدیم و به خانه بر می گشتیم.البته از گرسنگی یکی دوتایش را در راه می خوردیم. به خانه که می رسیدیم بوی کله پاچه به هوا بلند بود. خواهر ها و دختر خاله هایم دماقشان را چسبیده بودند و سفره صبحانه را می چیدند.آخرین نفری که از خواب بلند می شد پدرم بود. قد بلند و چهار شانه با سبیل پر پشت . کسی جرات نداشت بیدارش کند. ده دقیقه قبل از صبحانه خودش بیدار می شد. معمولا کله پاچه را او تقسیم می کرد. جوان بود و پر زور. فرق کله را می شکافت و مغزش را بین همه تقسیم می کرد. صبحانه تمام می شد اما قصه کله پاچه همچنان ادامه داشت. هر روزظهر ناهار کله پلو داشتیم. گوشت های اضافی مانده از کله پاچه صبح را با کمی نخود و برنج مخلوط می کردند و ناهار به خوردمان می دادند. خلاصه چند روزی که در خانه بابا بزرگ بودیم چهار پنج کیلویی چاق می شدیم.ا لبته در این مدت آنقدر بازی و شیطنت می کردیم که همه چربی هایمان می سوخت. گاهی وقت ها هم به بابا بزرگم در ساخت خانه کمک می کردیم. پیر مرد سوادی نداشت اما برای خودش یک پا مهندس بود.از خشت و گل خانه می ساخت. تا به حال چندین خانه ساخته بود. البته بعضی وقت ها هم خشت اول را کج می نهاد و دیوار تا ثریا کج می رفت. شاید شاقولش قدیمی بود. به هر حال سختی زیادی کشیده بود و قدر عافیت را می دانست. به قول معروف از آب کره می گرفت. احمد را هم مثل خودش با آورده بود. وقتی احمد پنج ساله بود مادر بزرگم در یک تصادف رانندگی کشته شد. احمد یک سالی به تهران آمد و با ما زندگی کرد. مثل برادربودیم.همدیگر را بسیار دوست داشتتیم. مادرم برایش مادری می کرد. اما بعد از یک سال پدر بزرگم زن دیگری گرفت و احمد را از پیش ما برد. بیچاره سر شش سالگی زیر دست زن بابا افتاد. مادر بزرگ جدیدمان بسیار سختگیر بود. البته احمد هم شیطان بود. از دیوار راست بالا می رفت. بعضی وقت ها زن بابا بزرگ از دست شیطنت های احمد خسته می شد و با کفگیر و ملاقه به جانش می افتاد.اما کله پاچه ها  پوست احمد را کلفت کرده بود و این کتک ها در او اثر نمی کرد.خلاصه بابا بزرگم با مشورت مادرم تصمیم گرفتند احمد را ختنه کنند تا بلکه شیطنتش کم شود. تابستان به علت گرمی هوا این کار را نکردند. پاییز که هوا خنک تر شد مادرم مرخصی ما را از مدرسه مان گرفت و همگی به دامغان رفتیم. به احمد حرفی نزدند چون ممکن بود از خانه فرار کند.از آمپول می ترسید. روز بعد از رسیدنمان به خانه بابا بزرگ، سر و کله خاله ها و بچه هایشان هم پیدا شد. به ما هم حرفی نزده بودند که مبادا به احمد چیزی بگوییم.همگی در بی خبری بودیم.اما از طرفی از مرخصی نابهنگام خوشحال و خندان.

روز بعد با بچه ها در حیاط  خانه مشغول بازی بودیم که یک مرتبه زنگ خانه به صدا درآمد. بابا بزرگم در را باز کرد و دو مرد کت شلواری با کیف بزرگی وارد حیاط شدند. نگاهی به احمد کردند و در گوش بابا بزرگم چیزی گفتند. با با بزرگم هم سری تکان داد و به داخل اتاق راهنماییشان کرد. ده دقیقه بعد به حیاط برگشت و احمد را صدا کرد. بعد دستش را گرفت و به خانه برد. می خواستم دنبالش بروم که بابا بزرگ نگذاشت. گفت:» شما همینجا بازی کنید تا احمد برگرده.»

در را بست و با احمد رفتند. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای جیغ و داد احمد به هوا بلند شد. سراسیمه به طرف اتاق دویدم .اما در قفل بود. چند ضربه ای به در زدم. مادر مادربزرگ خدا بیامرزم مشتی فاطمه در را باز کرد و گفت:» چه خبرته بچه؟ کجا می خوای بری؟»

گفتم:» ننه جون می خوام برم پیش احمد. صدای گریه ش داره می یاد.چی شده؟»

ننه جان فاطمه نگاهم کرد و گفت:» چیزی نیست. می خوان ببُرنش.»

با تعجب گفتم:» می خوان ببُرنش؟! سرشو؟»

ننه جان فاطمه لبخندی زد و گفت:» نه ننه. میخوان ختنش کنن. برو به بچه ها بگو همشون بیان تو دورش بشینن.اینطوری شاید آروم بگیره.»

بچه ها رو خبر کردم و همگی رفتیم داخل اتاق.احمد روی تشک دراز کشیده بود. پارچه سفیدی هم روی پاهایش کشیده بودند.چشمم به شلوارش که در دست بابا مشتی حسن بود افتاد. پاره پوره شده بود. معلوم بود به زور از پایش درآورده بودند. پسرخاله حسین که دو سالی از من کوچکتر بود رو به پدرم کرد و گفت:» عمو منوچهر ختنه چیه؟ می خوان چیکارش کنن؟»

پدرم نگاهش کرد و گفت:» می خوان چوچولش رو ببرن. بیا بشین اینجا شلوغ نکن وگرنه چوچول تورو هم می برنا!»

با شنیدن این جمله همگی دستمان را جلوی شلوارمان گرفتیم و ساکت دور تشک دایی احمد نشستیم.

دکتر ها هر چه تقلا می کردند نمی توانستند دایی احمد را ساکت کنند. مرتب گریه می کرد و لگد می زد.پدرم تابی به سبیلش داد و یک مرتبه فریاد زد:»د آروم بگیر بچه! چقد ار ار می کنی؟!»

احمد که از پدرم خیلی حساب می برد ساکت شد و دیگر جنب نخورد. دکتر نگاه تشکر آمیزی به پدرم کرد و گفت:» آقا منوچهر عصبانی نشو.احمد بچه خوبیه.»

احمد که از تشر پدرم حسابی ترسیده بود فهمید که چاره ای جز تسلیم ندارد. با صدای ضعیف و بی رمقش رو به دکتر کرد و گریه کنان گفت:» آقای دکتر..اگه بذارم بهم آمپول بزنی بعدش سرنگش رو می دی به خودم؟»

دکتر لبخندی زد و گفت:» پسرجان اینو از اول می گفتی.تو بزار من کارمو بکنم من اصلا بهت یه سرنگ نو می دم.»

دایی احمد ساکت شد و گفت:» قول می دی؟»

دکتر دست کرد داخل جعبه و یک سرنگ بیرون آورد. سوزن سرنگ را درآورد و آن را به دایی احمد داد.دایی احمد سرنگ را گرفت و محکم نگه داشت. دکتر گفت:» پس معامله تمومه؟»

دایی احمد سرش را تکان داد و چشمانش رابست.

دکتر آمپول را به چوچول دایی احمد تزریق کرد . بعد با پنس آن را گرفت و گفت:»ببین! دیگه درد نداره.سر شد.»

 بعد شروع به بریدن کرد. همگی به چوچول دایی احمد زل زده بودیم.مثل ندید بدیدها نگاه می کردیم. فکر نکنم کسی تا آن زمان چوچول دایی اش را دیده بود. شاید ما اولین خواهرزاده هایی بودیم که این سعادت نصیبمان می شد. موقع بخیه شد. دکتر نخی را به گردن چوچول دایی احمد انداخت. چوچولش مثل اعدامی ها شده بود. ننه جان فاطمه با یک جعبه گز وارد اتاق شد. گز ها را دانه به دانه به دستمان می داد تا حواسمان را از چوچول دایی پرت کند.همگی مشغول خوردن شدند. اما من چشم از چوچول دایی بر نداشتم. بالاخره عملیات به پایان رسید. دکتر ها دستهایشان را شستند ، پولشان را گرفتند و رفتند. مادرم دامن سفیدی را که برای دایی احمد دوخته بود آورد و پایش کرد. بعد خاله مادرم داریه زنان وارد اتاق شد و شروع به خواندن و داریه زدن کرد. باقی زن ها و دختر ها هم پشت سر او کف زنان وارد اتاق شدند.من هم برای شادی دایی بلند شدم و شروع به رقصیدن کردم. دایی اما تمام حواسش پیش سرنگ بود.سرنگ را در ظرف آبی که کنار دستش بود فرو می کرد و آب داخل آن می کشید. بعد یواشکی به سرو کله بچه ها می پاشید.

یک هفته ای خانه بابا بزرگ ماندیم.مهمان بود که برای تبریک به خانه بابا بزرگ می آمد.حالا دیگر شبها هم خواب نداشتیم.احمد نصف شب از زور دستشویی بیدار می شد. با آه و ناله خودش را مستراح می رساند و سر دستشویی فریاد می زد:» آخ..آخ ..می سوزه…کاش معامله نکرده بودم…»

پسر خاله حسین سرش را از زیر پتو بیرون می آورد و از من می پرسید:» پسر خاله معامله چیه؟»

Advertisements